انوار اخلاقى، وصاياى پيامبر اعظم به امير المؤمنين - علوى گرگانى، محمدعلى - الصفحة ٢٦٩ - مجلس ١٠٠ آفات برخى اعمال درست انسان
ميچرخد چطور درس را کنار بگذارد و کربلا برود؟ شب سوّم اميرالمؤمنين علیهالسلام دوباره به خواب ايشان آمد و فرمود: سيّد ابراهيم، به تو گفتم برو کربلا و آنجا هم بمان. برو و در کربلا اقامت کن. سيّد ابراهيم گفت: عجيب است. پس من بايد بروم و بمانم. دستور است. من بايد بروم کربلا و در آنجا بمانم. فردا خدا حافظي کرد و حرکت کرد که برود. گفتند: آقا کربلا ميرويد؟ فرمود: بله، آقا اميرالمؤمنين علیهالسلام دستور داده است و من بايد به کربلا بروم.
آقا به کربلا رفت. در کربلا يک عدّه اشرار بودند که طلبه سيّدي را که اتفاقاً شاگرد خود آقا سيّد ابراهيم بود منحرف کرده بودند و از او خواسته بودند در حوزه درس بدهد. او هم با اينکه سواد نداشت و منحرف شده بود شروع به درس دادن کرده بود. وقتي آقا سيّد ابراهيم وارد کربلا شد اشرار از او هم خواسته بودند به درس آن طلبه منحرف بيايد. آقا را تهديد کردند. سيّد ابراهيم هم رفت و سر درس او نشست
مرحوم تنکابني رحمه الله ميگويد: يک روز تصميم گرفتم براي زيارت به کربلا بروم امّا مردّد بودم. استخاره کردم اين آيه آمد: ﴿إِنَّ الْمُلُوكَ إِذا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسَدُوها وَ جَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِها أَذِلَّةً﴾١ چون بد آمد منصرف شدم و به کربلا نرفتم و راهي کاظمين شدم. جناب استاد، آقا سيّد ابراهيم نيز براي زيارت حضرت موسي بن جعفر علیهالسلام از کربلا به کاظمين آمده بود. خبر دار شدم که سپاهيان "پاشا" به کربلا حمله کرده اند و تمام مردم را گرفته اند و همه اشرار را جمع کرده و با خود برده اند. از جمله کساني که گرفتند همين طلبه سيّد بود. سيّدي که اشرار دورش را گرفته بودند و درس ميداد. او را نيز دستگير کرده و دستش را به زنجير بسته بودند و به بغداد آورده بودند که به بغداد جديد ببرند و او را بکشند.
١. سوره مبارکه نمل، آيه ٣٤ (پادشاهان هنگامى كه وارد منطقه آبادى شوند آن را به فساد و تباهى مىكشند، و عزيزان آنجا را ذليل مىكنند (آرى) كار آنان همين گونه است)