انوار اخلاقى، وصاياى پيامبر اعظم به امير المؤمنين - علوى گرگانى، محمدعلى - الصفحة ٢٤٧ - مجلس ٩٨ سفارشات طلايى به دو صحابى گرامى
وقتي اباذر پيش عثمان رفت عثمان به او گفت: من دلم ميخواهد که تو از اين به بعد صحبت نکني. اباذر گفت: من نمي توانم اين کار را کنم، حقيقت بايد گفته شود. عثمان گفت: اگر بنا است تو اينطور باشي و هميشه حقّ و حقيقت را بگويي مجبور ميشوم تو را تبعيد کنم. بعد از اباذر سؤال کرد: بهترين جايي که دوست داري در آنجا باشي چه جايي است؟ اباذر گفت: چه جايي از اينجا بهتر، در جوار پيغمبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم و خانواده رسالت، من چه جايي بهتر از اينجا بشناسم؟ عثمان گفت: بدترين جا برايت کجا است؟ اباذر گفت: ربذه، سرزميني که محلّ کفر من بوده است. عثمان گفت: حالا که اينطور شد من هم تو را به جايي ميفرستم که بدترين جا براي تو است.
روز معيّني را اعلام کرد که اباذر را به آنجا بفرستند. وقتي خواستند بروند عثمان در مدينه اعلام کرد که هيچکس حقّ ندارد به بدرقه اباذر برود. بايد به تنهايي برود. مردم هم خيلي از خلفا وحشت داشتند چون قدرت دست آنها بود. مردم هم از اين جهت ترسيدند و هيچکس براي بدرقه اباذر به جز خاندان رسالت، اميرالومنين و حسنين علیهماالسلام و سلمان فارسي نرفت؛ خلاصه اباذر با دخترش و تعدادي گوسفند به ربذه رفت. ايشان به تنهايي در بيابان زندگي ميکرد و با مردم آنجا خيلي مراوده نداشت چون آنها کافر بودند.
حضرت صلی الله علیه و آله و سلم به اباذر فرمود: تو تنها زندگي ميکني، همينطور هم شد. سپس فرمود: تنها هم ميميري يعني در قربت ميميري، مُردنش هم همينطور شد. در همان بيابان، اجل مبارکش رسيد. يک دفعه ديدند دخترش دارد گريه و بي تابي ميکند. کسي را نداشت و فقط پدرش بالاي سرش بود که او هم از دنيا رفت. اباذر قبل از مُردن به دخترش گفته بود: غصّه نخور و گريه نکن. دخترش گفت: پس من بعد از تو در اينجا، در ولايت غربت چه کار کنم؟ کسي را هم که ندارم. اباذر به او گفت: غصّه نخور، وقتي مُردم به حالت عزا