انوار اخلاقى، وصاياى پيامبر اعظم به امير المؤمنين - علوى گرگانى، محمدعلى - الصفحة ١٦٨ - مجلس ٨٨ دنيا در نگاه مؤمن و كافر و مقام مؤمن مريض
گفت: خدايا، پدر مردم را درآورده اي، اين چه رزّاقيتي است که تو داري؟ مردم دارند از گرسنگي ميميرند. مرحوم آيت الله نجفي گفت: بعد از اينکه اين شعر را گفت تصادفاً بعد از مدّت کمي، وضع روزگار خوب شد و قحطي کنار رفت و فراواني آمد. آيت الله نجفي گفت: يک شب بسيار سرد و برفي (قبل از سحر) از خانه بيرون آمدم. عبا را به سرم انداختم و پشت در صحن حرم آمدم. ديدم در صحن بسته است. با خود گفتم: حالا که در صحن بسته است تا بخواهند در را باز کنند طول ميکشد، به شيخان بروم و زيارتي کنم.
ايشان فرمود: قدم زنان به طرف شيخان رفتم و به سر قبر زکريا بن آدم رحمه الله رسيدم و مشغول خواندن فاتحه شدم. يک مرتبه صداي ناله اي به گوشم رسيد. گوش دادم شنيدم بنده خدايي دارد مناجات ميکند. حواسم را جمع کردم فهميدم صداي شيخ عبدالحسين است. به خدا ميگفت: اي خدا، يک عمر با نان خشک صبر کردم و شکايت تو را پيش بندگانت نکردم. چه ميشود که امشب نماز بي وضو و بي تيمم را از منِ بنده ضعيف قبول کني؟ فهميدم اين بيچاره از شدّت سرما حالش طوري شده که نمي تواند وضو بگيرد. آيت الله نجفي ميگويد: خيلي دلم برايش سوخت و متأثّر شدم ولي کنارش نرفتم تا حالش عوض نشود و مشغول عبادت شدم و نماز خواندم.
از اين ماجرا چند روزي گذشت تا اينکه خبر آوردند شيخ حسين اردشيره فوت کرد. گفتم خدا رحمتش کند. مدّتي از مُردنش گذشت و روزي بنده خدايي از پايين شهر قم پيش من آمد. به من گفت: حضرت آيت الله، شما شيخ حسين اردشيره را ميشناختيد؟ گفتم: بله. گفت: ايشان ديشب در خواب به من پيامي داد و گفت: اين پيام را به آيت الله نجفي برسان. گفتم: چه پيامي داده است؟ گفت: برو به آيت الله نجفي بگو خدا از برکت همان نماز بي وضو