انوار اخلاقى، وصاياى پيامبر اعظم به امير المؤمنين - علوى گرگانى، محمدعلى - الصفحة ٧٤ - مجلس ٧١ حرمت بهشت بر انسان بد زبان و دورى از دو خصلت
تاجر گفت: بله، من انکار کردم. وقتي تو رفتي، در کوزه را باز کردم و ديدم که داخل آن پر از طلا است. حرص دروني من، مرا گول زد. پيش خودم گفتم: حيف نيست اين همه طلا را پس بدهي و اينطور شد که آن روز، امانتت را پس ندادم امّا ميداني چرا الان آنها را به تو برگرداندم؟ چون سيّد باعث شد. اينجا آمد و به من گفت: من يک پول عراقي به يک نفر بدهکار بودم که قبل از اينکه بدهي ام را به او بپردازم از دنيا رفت. شبي در خواب ديدم در عالم قيامت هستم و آقا اميرالمؤمنين علیهالسلام هم در آن جا هستند. يک دفعه ديدم آقا فرمود: اين سيّد را به طرف جهنّم ببريد. من گفتم: آقا براي چه؟ آقا فرمود: براي اينکه تو به فلاني بدهکار هستي و بدهي ات را پس نداده اي. خواستم به طرف اميرالمؤمنين علیهالسلام بروم که آقا فرمود: ببريدش.
خيلي ناله کردم و از ايشان خواهش کردم که آقا جان، شما بزرگواري کن؛ آقا فرمود: اگر حقّ الله بود من واسطه ميشدم که خدا از تو بگذرد ولي چون حقّ مردم است من هيچ کاري نمي توانم انجام بدهم. تا اميرالمؤمنين علیهالسلام اين حرف را به من زد يک دفعه ديدم يک آدم سياه از جهنّم سرش را درآورد. دقّت که کردم ديدم آن همان کسي است که من به او بدهکار بودم. به من گفت: سيّد هاشم پول مرا بده. گفتم: ندارم. گفت: نداري؟ يک مرتبه با انگشت شصتش به ران پاي من زد و گفت: پول مرا بده. تا انگشتش را زد پايم آتش گرفت و از ترس آتش، از خواب بيدار شدم. تاجر به صاحب پولها گفت: سيّد هاشم شلوارش را بالا زد و جاي سوختگي پايش را به من نشان داد. سيّد هاشم به من گفت: خدا نکند تو به کسي بدهکاري داشته باشي و مال مردم نزدت باشد. من وقتي پاي آقا را ديدم به گريه افتادم و همان جا گفتم: خدايا غلط کردم و تصميم گرفتم اموالت را پس بدهم.