انوار اخلاقى، وصاياى پيامبر اعظم به امير المؤمنين - علوى گرگانى، محمدعلى - الصفحة ١٦٧ - مجلس ٨٨ دنيا در نگاه مؤمن و كافر و مقام مؤمن مريض
چه دنيايي است که نمي تواني با زن و بچّه ات هم غذا بخوري؟ آخر هم اين شخص فوت کرد و تمام مال و اموالش را گذاشت و رفت. بنده که نمي دانم، خدا ميداند که چقدر براي آخرتش کار کرد.
"يَا عَلِيُّ، إِنَّ الدُّنْيَا لَوْ عَدَلَتْ عِنْدَ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ جَنَاحَ بَعُوضَةٍ لَمَا سَقَى الْكَافِرَ مِنْهَا شَرْبَةً مِنْ مَاءٍ" اگر اين دنيا پيش خدا به قدر بال يک پشه ارزش داشت کافر حتّي نمي توانست آبي از آن بخورد. اين دنيا اين طوري است. اگر ارزش داشت خدا بيشتر به اوليائش ميداد ولي چرا به آنها نداد ؟ چون ارزش ندارد. بندگان خوب خدا سخت زندگي ميکردند و تهي دست بودند.
مرحوم آيت الله العظمي نجفي مرعشي رحمه الله نقل ميکرد: در زمان مرحوم آيت الله حاج شيخ عبدالکريم حائري رحمه الله بنده خدايي به نام شيخ عبدالحسين رحمه الله بود. ايشان در بين طلبه ها به "اردشيره" معروف بود. علّتش هم اين بود که ايشان شعري را به نام اردشيره سروده بود و اين شعر را به استقبال شيخ بهائي رحمه الله برده بود. مرحوم شيخ بهائي کتابي به نام نان و حلوا دارد. شيخ عبدالحسين خيلي تهي دست و بيچاره بود. آنقدر بيچاره بود که شبها در مقبره شيخان ميخوابيد و روزها هم در ايوان حضرت معصومه علیهاالسلام مينشست و براي آدمهاي بيسواد نامه مينوشت و پول ناچيزي هم در قبال نوشتن نامه از آنها ميگرفت. غذايش هم نان خشک بود.
آيت الله نجفي ميفرمود: آن زمان، مردم قم در قحطي بودند و وضع بدي بود. روزي بي پولي خيلي به شيخ عبدالحسين فشار آورد. عصباني شد و بنا کرد به گفتن شعرهايي که معناي کفر ميداد. رو کرد به خدا و گفت:
اي خدا چنان کرده اي داغم سجده ات گر کنم قُرُمساقم
بندگانت زجوع ميميرند باز هم لاف زني که رزّاقم