انوار اخلاقى، وصاياى پيامبر اعظم به امير المؤمنين - علوى گرگانى، محمدعلى - الصفحة ٢٠٢ - مجلس ٩٢ ثمرات مسواك زدن و اقسام خواب
فهميد در کدام محله تهران هستند و مسجد هم دارند به آنها فرمود: محبّتي کنيد آقازاده فلان آقا را براي امامت مسجد محله تان با خود ببريد و من ميخواهم ايشان از طرف من امامت مسجد شما را داشته باشند. تاجرها هم گفتند: چشم، ما افتخار ميکنيم نماينده شما در محل ما باشد.
وقتي ميخواستند به تهران برگردند سراغ آن طلبه رفتند که او را همراه خود به تهران ببرند. تجّار به طلبه اصرار ميکردند ولي او قبول نمي کرد و ميگفت ميخواهم براي ادامه درس در سامرا بمانم. تاجرها گفتند: نه نمي شود، ما حتماً بايد شما را ببريم، ما هم آقا و امام جماعت ميخواهيم. خلاصه او را با عزّت و جلال پيش ميرزا آوردند. ميرزا به طلبه گفت: برو، من نمايندگي خودم در آنجا را به تو دادم. طلبه راضي شد و با تاجرها به تهران رفت ولي آقا آن روز هيچ چيزي در مورد مسائل پيش آمده به او نگفت.
طلبه به مسجد رفت و خيلي او را عزّت و احترام و اکرام ميکردند. مدّتي گذشت تا اينکه روزي ميرزاي بزرگ، حرمت تنباکو را نوشت. تا اين را نوشت ناصرالدّين شاه خيلي ناراحت شد و گفت: ما با انگليسي ها معامله کرده ايم، چرا آقا اينطور نوشته است؟ بلافاصله ناصرالدّين شاه به دنبال اين طلبه فرستاد. وقتي طلبه آمد ناصرالدّين شاه به او گفت: من با شما کاري دارم. طلبه گفت: بفرماييد. گفت: منزل خودت را آماده کن و تمام علماي تهران را دعوت کن من با آنها صحبتي دارم. طلبه هم قبول کرد.
روزي تمام علماي تهران را به خانه اش دعوت کرد. ناصرالدّين شاه هم آمد. به همه حاضرين گفت: ايّها العلما، من از شما ميپرسم: مگر اين روايت از پيغمبر صلی الله علیه و آله و سلم وارد نشده است که "حَلَالُ محمّد حَلَالٌ ابداً إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ وَ حَرَامُهُ