انوار اخلاقى، وصاياى پيامبر اعظم به امير المؤمنين - علوى گرگانى، محمدعلى - الصفحة ١٨٧ - مجلس ٩٠ حب اهل بيت
کردند. سيّد بحرالعلوم تشريف آوردند و پايين نشستند. مرحوم ميرزاي قمي هم نشستند. عدّه اي از طلبه ها رفتند ولي عدّه اي همچون بنده (شيخ ابراهيم کلباسي) مانديم که از اين دو گلستان پر عظمت فيضي ببريم.
بعد مرحوم ميرزاي قمي به مرحوم سيّد بحرالعلوم رو کرد و فرمود: سيّد، شما که الحمدلله رب العالمين به آن مقام روحانيّت و آن درجات عاليه جسمانيّت رسيده ايد، مرحمت کنيد و مقداري از آن نعمتهاي بي انتهايي که خدا به شما مرحمت کرده است به ما هم مقداري تصدّق بدهيد. سيّد بگو تا دلمان مقداري حال بيايد. تا اين را فرمود، يک مرتبه سيّد بحرالعلوم فرمود: چشم، من به شما ميگويم.
فرمود: ديشب يا دو شب قبل (ترديد از راوي است. سيّد ترديد نداشته است) بلند شدم و به مسجد کوفه رفتم تا اعمال مسجد کوفه را انجام بدهم ولي فرداي آن شب هم درس داشتم. رفتم و اعمالم را انجام دادم. تمام که شد تصميم گرفتم به طرف نجف بروم که به درس برسم. همين که از در بيرون آمدم تا بروم يک دفعه احساس شوق براي رفتم به مسجد سهله را در وجودم حس کردم. با خودم گفتم: اگر بروم ميترسم به درس نرسم و اگر نروم دلم را چه کار کنم که هواي مسجد سهله را کرده است؟
همينطور که در اين حال بودم يک دفعه بادي شروع به وزيدن کرد و گرد و غباري آسمان را فرا گرفت. بعد از لحظاتي که گرد و غبار آرام گرفت خودم را جلوي مسجد سهله ديدم. تا ديدم درمسجد سهله هستم گفتم: خدايا شکر، لا اقل بروم دو رکعت نماز براي آقا عجل الله بخوانم. تا وارد مسجد شدم ديدم هيچکس نيست و مسجد خالي است فقط ديدم يک سيّد جليل القدر و بزرگواري در مسجد سهله مشغول مناجات است امّا مناجاتش طوري بود که دل مرا از جا درآورد. ديدم جمله هايي که آقا ميفرمايد در کتابهاي دعاي ما نيست و از خودشان است.