انوار اخلاقى، وصاياى پيامبر اعظم به امير المؤمنين - علوى گرگانى، محمدعلى - الصفحة ٢٧٠ - مجلس ١٠٠ آفات برخى اعمال درست انسان
مرحوم تنکابني گفت: من داشتم نگاه ميکردم. وقتي او را ميبردند چشمش به يکي از طلبه هايي که هم درسش بود افتاد که با هم به درس سيّد ابراهيم ميآمدند. صدا زد: فلاني، سلام من را به جناب استاد برسان. به آقا سيد ابراهيم بگو من را ببخشد، من را عفو کند، من نفهميدم، بي ادبي کردم، اشرار من را به زور آوردند. من شرمنده استادم شدم. به استاد بگوييد من را عفو کند.
اين طلبه هم بحث، به سرعت نزد جناب سيّد ابراهيم ميرود و جريان را به ايشان ميگويد. آقا سيّد ابراهيم نيز به تجّار بغداد نامه مينويسد که برويد و اين سيّد را از پاشا بخريد، من پول شما را ميدهم. نگذاريد او را بکشند. تجّار ميروند و از طرفي خود ايشان هم يک نامه براي پاشا مينويسد که اگر ميشود اين طلبه سيّد را نکشيد و او را به ما بفروشيد. پاشا ميگويد: نه، من الان نمي توانم او را آزاد کنم ولي پولش را فعلاً ميگيرم. من بايد او را به ترکيه پيش خان بفرستم و به شما قول ميدهم که اين سيّد را نکشند. خودم به ترکيه ميروم و واسطه ميشوم که سيّد را آزاد کنند. سيّد را برمي دارند و به ترکيه پيش خان که رئيسشان بود، ميبرند سپس او را مرخّص و آزاد ميکنند. وقتي سيّد را خدمت آقا سيّد ابراهيم رحمه الله ميآورند، ميفرمايد: خيلي عجيب است. اميرالمؤمنين علیهالسلام که فرمود بايد به کربلا بروي براي اين بود که جان سيّدي نجات يابد.
ببينيد، اين خواب براي نجات يک سيّد بود که خداوند خواست جان او را به وسيله آقا حفظ کند. شما را به خدا قسم، بياييد يک مقدار با اميرالمؤمنين علیهالسلام باشيد، با ائمّه علیهماالسلام باشيد. آنها در سخت ترين حال به داد ما و شما ميرسند.
خدايا، دست ما را از دامن اين خانواده جدا مگردان.