انوار اخلاقى، وصاياى پيامبر اعظم به امير المؤمنين - علوى گرگانى، محمدعلى - الصفحة ٢٦٨ - مجلس ١٠٠ آفات برخى اعمال درست انسان
وقتي که وجود مبارک پيغمبر صلی الله علیه و آله و سلم از دنيا رفت اميرالمؤمنين علیهالسلام خطبه خواند. ماشاء الله، چه خطبه هايي دارد. خطبه هايي که جان مردم را ميگرفت و بند دلشان را پاره ميکرد. اين چه خطبه هايي است؟ کجا در تاريخ اسلام دارد که در موقع خطبه خواندن شخصيّتي، انسان با تقوايي بند دلش پاره بشود؟ نداريم. اگر کسي موردي را سراغ دارد نشان بدهد. اين عظمت براي اميرالمؤمنين علیهالسلام است. اين تأثير عميق کلام متعلّق به ايشان است. از آقا طلب کنيد و استمداد بطلبيد و به اميرالمؤمنين علیهالسلام توجّه داشته باشيد.
يکي از اساتيد جليل القدر و بزرگ حوزه علميّه نجف که خيلي شخصيّت بالايي بود، مرحوم تنکابني رحمه الله صاحب "قصص العلماء" است. استاد ايشان، مرحوم آقاي سيّد ابراهيم قزويني رحمه الله است. خود آقاي تنکابني نقل کرده و ميگويد: جناب استاد من سيّد ابراهيم قزويني در نجف بود و درس ميداد. جمعيّت عجيب علما و فضلا و بزرگان سر درس ايشان مينشستند. يک شب اميرالمؤمنين علیهالسلام به خواب استادمان آمد و فرمود: سيّد ابراهيم. عرض کرد: بله، آقا جان. فرمود: فردا حرکت کن و به کربلا برو.
وقتي از خواب بيدار شد گفت: اين خواب چه بود؟ چکار کنم؟ با خود گفت: خواب است ديگر، نمي شود بلافاصله انسان بگويد خواب واقعيّت دارد. صبر ميکنم تا ببينيم بعداً چه ميشود. گفت: شب دوّم باز اميرالمؤمنين علیهالسلام به خواب ايشان آمد و فرمود: سيّد ابراهيم، چرا کربلا نرفتي؟ خوابي که ديده بودي درست بود. من که به توگفتم برو کربلا، چرا نرفتي؟ ايشان ترديد داشت بروم کربلا يا نروم، چه کار کنم؟
کربلا رفتن آن روز مثل حالا نبود که يک ماشين بگيري و بعد از يک ساعت راه به کربلا برسي. دو تا سه روز راه بود. درس حوزه را تعطيل کردن و رفتن به کربلا، براي آقا سخت بود. يک استاد بزرگواري که حوزه نجف با او