انوار اخلاقى، وصاياى پيامبر اعظم به امير المؤمنين - علوى گرگانى، محمدعلى - الصفحة ١٩٤ - مجلس ٩١ عاقبت سوء خلق، اطاعت زن و دروغ بستن بر پيامبر
شما اصلاً ميتوانيد اين روايت را بخوانيد؟ آيا مجاز هستيد که روايت بخوانيد؟ شايد از اين روايت کلمه اي افتاده باشد، شايد غلط باشد، شايد اشتباه باشد، آيا ميتواني اينها را تشخيص دهي؟ آيا اين کار را کرده اي؟ اين که نمي شود هر کسي بلند شود و منبر برود و هر روايتي را بخواند.
مرحوم حاج ملّا محسن فيض کاشاني رحمه الله صاحب کتاب وافي، فيلسوف، دانشمند، ملّا و مفسّر بود. به او گفتند: شما کتاب روايي بنويسيد. ايشان فرمود: من اجازه ندارم. بايد بروم استادي را در روايت نويسي ببينم. پرسيدند: شما هم بايد استاد ببيني؟ فرمود: بله، من اگر بخواهم کتاب بنويسم بايد يکي از بزرگان علم حديث به من اجازه بدهد.
مرحوم فيض در اوّل وافي ميفرمايد: من وافي را همينطور ننوشتم. چون ديدم بايد روايت را بنويسم و چيزي در دستم نيست و از بزرگان هم استفاده نکردم در اين فکر بودم چه کار کنم که خبر دار شدم سيّد ماجد هاشم بحراني، استاد علم رجال و حديث به شيراز آمده است. ايشان خيلي ملّا بود و از شاگردان شيخ بهايي رحمه الله بود. تصميم گرفتم که از کاشان به شيراز بروم و از محضر اين عالم ربّاني استفاده کنم و از او براي نوشتن کتاب وافي کسب اجازه کنم.
ايشان ميگويد: وقتي آماده رفتن به شيراز شدم پدر بزرگوارم مانع من شد، گفت: محسن جان، نمي گذارم به شيراز بروي، من راضي نيستم. گفتم: آقاجان، من ميخواهم کتاب حديث بنويسم و تا بزرگان علم حديث را نبينم و درس رجال را نخوانم نمي توانم کتاب بنويسم و مجاز به نوشتن نيستم، لطفا اجازه بدهيد. ايشان ميفرمود: از من اصرار و از پدر امتناع. در آخر ديدم چاره اي ندارم و پدر راضي نمي شود، به او گفتم: پدر جان، نه حرف شما و نه حرف من. بياييد اين کار را به خدا واگذار کنيم و استخاره اي کنيم، آيا اجازه ميدهيد؟ پدرم گفت: حرفي ندارم، استخاره کن.