انوار اخلاقى، وصاياى پيامبر اعظم به امير المؤمنين - علوى گرگانى، محمدعلى - الصفحة ٣٤٧
من به کاظمين برگشتم و چند روزي طول کشيد يعني گرفتاري داشتم و نتوانستم برگردم. بعد از چند روز که به بغداد رفتم، ديدم در مغازه مرد يهودي بسته است. پرسيدم، گفتند: اين مرد يهودي مُرد. اي داد، اي بيداد، مُرد؟ گفتند: آري. حالا من چه کار کنم؟ با خود گفتم: حالا که مُرده است اموال به ورثه اش ميرسد. من يک پاره بغدادي را که بدهکار بودم از شکاف درِ مغازه اش به داخل مغازه انداختم. گفتم: بچّه هايش که به مغازه ميآيند اين پول را برمي دارند. ما ديگر مديون اين مرد يهودي نيستيم.
برگشتم و چند روزي گذشت. يک شب در خواب ديدم قيامت شده است. جمعيّت عجيبي از پلي که زده شده است ميگذرند. همه آمدند و رفتند. نوبت من شد. به من گفتند: آقا سيّد هاشم، شما هم بفرماييد. من راه افتادم تا از روي پل بگذرم. نجفي ها گوش بدهيد! منِ آيت الله، داشتم از روي پل صراط ميرفتم. وسط پل صراط که رسيدم يک دفعه ديدم يک پاره اي از آتش از داخل جهنّم بلند شد و جلوي من را گرفت و گفت: نمي گذارم به طرف بهشت بروي تا طلب من را بدهي. ديدم آن مرد يهودي است. گفت: آقا کجا ميروي؟ گفتم: ميخواهم به بهشت بروم. گفت: من نمي گذارم بروي مگر اينکه من را با خودت به بهشت ببري. گفتم: من نمي توانم تو را به بهشت ببرم. تو کافري و خدا بهشت را بر تو حرام کرده است. گفت: پس اگر نمي تواني مرا ببري پس بيا آتش جهنّم من را بخر. گفتم: من چطوري آتش تو را بخرم؟ گفت: تو به من يک پاره بغدادي بدهکاري. يا بايد بدهي يا اگر ندهي من رهايت نمي کنم.
هر چه گفتم من اينجا چيزي ندارم، نمي توانم کاري کنم، گفت: پس اجازه بده تو را در بغل بگيرم تا کمي از حرارت و آتش من سبک شود. نزديک بود که من را بغل بگيرد، ديدم مثل مس گداخته سرتا سر وجودم داغ شد. عقب کشيدم. گفتم: نمي توانم. گفت: پس پاره بغدادي من را بده. گفتم: ندارم. گفت: پس يک کار بکن. اجازه بده انگشتم را به بدنت بزنم. چاره اي نداشتم. سينه ام را عقب