انوار اخلاقى، وصاياى پيامبر اعظم به امير المؤمنين - علوى گرگانى، محمدعلى - الصفحة ٣٤٦
کسي بود که من را به او حواله دادي؟ من بروم به يک آيت الله بگويم تو دزدي کردي، پول من را بده. باز شب دوّم خواب ديد، حضرت علیهالسلام به او فرمود: فردا آنجا رفتي، هر که آمد پولت را از او بگير. فردا باز رفت ديد آيت الله آقا سيّد هاشم نجفي آمد. روز دوّم هم خجالت کشيد.
روز سوّم گفت: حالا چرا بگويم تو دزديدي بلکه شرح ماجرا را برايش ميگويم. روز سوّم رفت همان جا ايستاد. آيت الله سيّد هاشم نجفي آمد. جلو رفت و سلام کرد و دست آقا را بوسيد و گفت: حضرت آيت الله، جريان ما اين طوري شد. پول ما را بردند و من متوسّل به آقا اميرالمؤمنين علیهالسلام شدم و از ايشان پولم را خواستم و حضرت علیهالسلام به من فرمود که هر کس آنجا آمد پولت را از ايشان بخواه. شما ميتوانيد اين پول را به ما مرحمت کنيد؟ فرمود: فردا نماز ظهر بيا مسجد، من آنجا پولت را بدهم. مرحوم آقا سيّد هاشم رحمه الله يک نفر را فرستاد تا در کوچه هاي نجف اعلام کند که ايها النّاس، فردا براي نماز ظهر و عصر در مسجد جمع شويد، آيت الله سيّد هاشم نجفي با شما کار دارند.
جمعيّت به مسجد ريختند. فهميدند که باز پيشامدي شده است. از همه قشري آمدند. جمعيّت عجيبي جمع شد. آقا نماز ظهر و عصر را خواند. نماز که تمام شد بلند شد و بالاي منبر رفت و بالاي منبر ايستاد. جمعيّت خيلي بود. آقا فرمودند: مواظب سخن من باشيد. همه حواسشان را به آقا جمع کردند. آقا فرمود: بنده يک مدّتي در کاظمين بودم. بعد رفتم به بغداد تا جنسي را بخرم. کسي بجز يک مرد يهودي آن را نداشت. رفتم از آن مرد يهودي آن جنس را خريدم و قيمتش چهار پاره بغدادي شد. وقتي خواستم پولش را بدهم ديدم پولي که در جيب دارم سه پاره بغدادي است. من سه پاره بغدادي را به اين يهودي دادم. به او گفتم: اجازه ميدهي که من ان شاء الله مابقي پول را برايت بيارم؟ دوباره که به بغداد آمدم آن را ميدهم. گفت: اشکالي ندارد.