انوار اخلاقى، وصاياى پيامبر اعظم به امير المؤمنين - علوى گرگانى، محمدعلى - الصفحة ١٤٤ - مجلس ٨٤ سه سفارش كه موجب نجات انسان مىشود
فرمود: نه. گفتند: پس چرا درس تشريف نياورديد؟ فرمود: مشغول پرستاري از مادرم بودم. مادرم مريض شده بود و پرستاري مادرم را ميکردم.
توجّه کنيد شيخ انصاري آنقدر به مسأله اهمّيّت داده اند که خودشان حاضر شده اند درس را تعطيل کنند تا پرستاري مادر را انجام دهند.
در همين عصر خودمان، مرحوم آيت الله العظمي آقاي نجفي مرعشي رحمه الله اين قضيّه را نقل ميکنند: ما در نجف اشرف بوديم. پدرم در فوقاني خانه مشغول مطالعه درس بود و من هم پايين بودم که مادرم مرا صدا کرد که شهاب الدين، برو بالا و پدرت را صدا بزن، بگو ناهار حاضر است. (پدر بزرگوار ايشان، مرحوم آيت الله سيّد محمود مرعشي رحمه الله از علما نجف بود) من هم بلافاصله حرکت کردم. رفتم طبقه فوقاني که پدر بزرگوارم را صدا بزنم وقتي رسيدم ديدم پدرم همينطور که دراز کشيده بودند و مطالعه ميکردند، خوابشان برده و کتاب هم روي سينه ايشان است. آيت الله مرعشي رحمه الله فرمود: من مردّد ماندم و نمي دانستم چه کار کنم. آيا پدر را صدا بزنم و اطاعت امر مادر را کنم؟ ميترسم پدر از خواب بيدار شده و رنجيده خاطر شود. از آن طرف پدر را صدا نزنم مادر امر کرده است، چه کار بکنم؟
همينطور در فکر بودم پدر را بيدار کنم يا نکنم، آخر چاره اي نديدم و رفتم لبم را گذاشتم کف پاي پدرم و بنا کردم پاي پدر را بوسيدن. دو سه بوسه که زدم، پدرم چشمهايش را باز کرد. گفت: آقا شهاب تو هستي؟ گفتم: بله. فرمود: چکار ميکني؟ گفتم: مادر ميگويند ناهار حاضر است. آقا فرمود: پدرم در همان لحظه دستش را به دعا بلند کرد و فرمود: اي پسرم، حالا که تو اين قدر به پدرت احترام گذاشتي، خدا به تو در دنيا و آخرت عزّت بدهد و تو را جزو خادمين اهل بيت علیهماالسلام قرار دهد. بعد مرحوم آيت الله مرعشي رحمه الله ميفرمود: