انوار اخلاقى، وصاياى پيامبر اعظم به امير المؤمنين - علوى گرگانى، محمدعلى - الصفحة ٧٢ - مجلس ٧١ حرمت بهشت بر انسان بد زبان و دورى از دو خصلت
وقتي نادر شاه به ديدن ايشان رفت ديد که سيّد هاشم که از بزرگان و آيت الله هاي نجف بود روي حصير نشسته است. چند لحظه اي نشست و بعد از آن، به آقا گفت: حضرت آيت الله، بنده نادر شاه افشار، پادشاه ايران هستم. من قدرتمندترين مردم هستم و الان قدرت در دست من است. هر امري داريد بفرماييد تا انجام دهم. آقا فرمودند: نادر شاه تو هستي؟ گفت: بله. آقا فرمودند: شنيدم نادر شاه از ايران آمده است پس شما هستي، ميخواهي من از تو چيزي بخواهم؟ گفت: بله. آقا گفت: ببخشيد نادر شاه، خيلي معذرت ميخواهم، اين پشه ها مرا خيلي اذيّت ميکنند، موقعي که ميخواهم مطالعه کنم و درس بخوانم خيلي مرا اذيّت ميکنند، اگر ممکن است دستور دهيد که مرا اذيّت نکنند و از اتاق من بيرون بروند.
تا اين را فرمودند، نادر شاه گفت: آقا، من اين قدرت را ندارم که پشه را بيرون کنم، منظورم از قدرت، از نظر پول و مال بود ولي پشه را نمي توانم بيرون کنم. سيّد هاشم گفت: تو زورت نمي رسد پشه را بيرون کني؟ گفت: نه آقاجان. سيّد هاشم گفت: من درد دلم را به کسي ميگويم که هم بتواند پشه ها را از من دور کند و هم پول به من بدهد، چرا به تو بگويم؟
همين آقاي سيّد هاشم رحمه الله در نجف، هيزم جمع ميکرد و ميفروخت و به اين وسيله زندگي اش را اداره ميکرد تا اينکه ملّا شد. روزي يکي از تجّار ميخواست به مکّه برود که وارد نجف شد. در نجف سؤال کرد من پول زيادي دارم، ميخواهم نزد يک نفر امانت بگذارم تا به مکّه بروم و برگردم، به چه کسي بدهم؟ به او گفتند: فلان تاجر مرد بسيار شريف و مؤمني است. او هم تمام پول و زر و زيورهايش را داخل يک کوزه گذاشت و پيش تاجر برد. وارد که شد سلام کرد و گفت: ميخواهم به مکّه بروم، بعد از اينکه برگشتم اين امانت را از تو پس ميگيرم. به من گفته اند شما از همه بهتر هستيد. تاجر هم گفت: چشم، و اين آقا راهي مکّه شد.