انوار اخلاقى، وصاياى پيامبر اعظم به امير المؤمنين - علوى گرگانى، محمدعلى - الصفحة ٢١٦ - مجلس ٩٣ شبيه ترين انسان ها به رسول گرامى اسلام
فرمود: نوکرم الان خواب است، من نمي توانم او را بيدار ميکنم. کارت را به من بگو. گفتم: استاد، من نمي توانم به شما بگويم. محبّت کنيد نوکرتان را بيدار کنيد. آقا فرمود: برنامه کاري نوکرم تا فلان ساعت شب است، از آن به بعد وقت کاري او نيست؛ شرعا حقّ ندارم او را بيدار کنم. شما کارت را بگو.
عاقبت، بعد از کلّي سرخ و سفيد شدن و خجالت، گفتم: راستش اين است که خانواده ام زايمان دارد و من هم خانه قابله را بلد نيستم و آمدم از شما کمک بگيرم. آقا گفت: بسيار خوب؛ و رفت در اندروني خانه، فانوس را روشن کرد و عبايي روي دوشش انداخت و آمد. به من گفت: بيا تا برويم. گفتم: آقا شما؟ گفت: بيا برويم. هر چه خواهش کردم، آقا گفت: حرفش را نزن، بيا برويم.
مرحوم آخوند جلو افتاد و من هم پشت سر ايشان از اين کوچه به آن کوچه ميرفتيم؛ بعد که به خانه قابله رسيديم آقا به قابله فرمود: اين بنده خدا کار دارد، لباسهايت را بپوش و با ما بيا. هر چه اصرار کردم که آقا شما بفرماييد منزل، من خودم با قابله ميروم، ايشان گفت: نه، نه، کار خوب را انسان تمام ميکند. در آخر، ما را به خانه رساند و خود آقا برگشت. طولي نکشيد ديدم درِ خانه را ميزنند. وقتي در را باز کردم، ديدم مرحوم آخوند مقداري خرما و قند و ... همراه خودش آورده است. به ايشان گفتم: چرا آقا زحمت کشيديد؟ من امشب اسباب زحمت شما شدم. آقا فرمود: با خودم گفتم شايد چيزي نداشته باشيد. بعد مقداري پول از جيبشان درآوردند و به من دادند و از فرداي آن روز، هر وقت چشمم به ايشان ميافتاد از خجالت سرم را به زير ميانداختم.
ببينيد، اين عمل چون براي خدا بوده تا الان مانده است. تو را به خدا، بياييد کارهايمان را براي خدا انجام دهيم. به آن رنگ خدايي بزنيم که بماند.
ان شاء الله خدا توفيق عمل به دستورات را به همه ما مرحمت بفرمايد.