انوار اخلاقى، وصاياى پيامبر اعظم به امير المؤمنين - علوى گرگانى، محمدعلى - الصفحة ٥٥ - مجلس ٦٧ فضيلت شيعيان اميرالمؤمنين(ع) بر ساير مردم
برادران، تو را به خدا گوش کنيد. اينها را براي شما ميگويم که ببينيد چقدر ما عقب هستيم. شيخ حسن گفت: ما به زحمت آقا را آرام کرديم و گفتيم آقا چه شده؟ گفت: امشب نشسته بودم و کتاب مطالعه ميکردم. به يک مسأله اي رسيدم و هر چه اين طرف و آن طرف گشتم روايتي براي اين مسأله پيدا نکردم. چهار ساعت نشستم دنبال حديث گشتم ولي چيزي پيدا نکردم. من هم عصباني شدم و اين حرف از زبانم در آمد، گفتم: واي بر اين علما، چرا بايد فتوايي بدهند که هيچ روايت و حديثي برايش نيست؟ واي بر اين علما. اين را گفتم و کتاب را بستم و با ناراحتي رفتم خوابيدم.
همين که خوابيدم در عالم خواب، خودم را در صحن مبارک مولا اميرالمؤمنين علیهالسلام ديدم. کنار ايوان حضرت علیهالسلام براي خواندن زيارت نامه ايستادم. ديدم علماي زيادي نشسته اند و يک منبر بسيار زيبا و نوراني آنجا است و يک عالم بزرگوار نوراني بالاي منبر نشسته است. پاي منبر، تمام علما و مراجع را ديدم. بزرگان همه نشسته بودند. ديگر جا نبود. من هم نشستم. از آقايي که کنار من نشسته بود سؤال کردم: اين آقا که بالاي منبر است، کيست؟ گفت: نمي شناسي؟ گفتم: نه. گفت: حضرت آيت الله محقّق، صاحب شرايع است. گفتم: الحمدلله، من هم جزو علماي اماميّه هستم. بعد از گوشه و کنارها جلوتر رفتم که يک مقدار نزديکتر باشم و بروم خدمت آقا و از درس و بيان مرحوم محقّق استفاده کنم.
نزديک منبر که رسيدم به آقا سلام کردم. جناب محقّق نگاهي به من کرد و يک جواب سردي به من داد و رويش را برگرداند. براي من اين برخورد، يک مقدار سنگين بود. عرض کردم: حضرت آيت الله، ببخشيد، من هم جزو علماي اماميّه هستم. با اين برخورد مثل اينکه شما از من گله داريد. آقا فرمود: بله، گله دارم. عرض کردم: چرا؟ آقا، من چه بي ادبي کردم؟ گفت: اين کمال