انوار اخلاقى، وصاياى پيامبر اعظم به امير المؤمنين - علوى گرگانى، محمدعلى - الصفحة ٣٤٥
ماشاءالله، نگاه کن چه پيغامي به نادر شاه داد. اين است که اين مرد کارش به جايي رسيد که مورد حواله اميرالمؤمنين علیهالسلام قرار گرفت. اين است که عرض کردم هر کسي مورد حواله قرار نمي گيرد. زائري براي زيارت اميرالمؤمنين علیهالسلام به نجف آمد - خدا ان شاء الله نصيب همه کند -. وقتي داخل حرم اميرالمؤمنين علیهالسلام رفت، دزد پول اين بيچاره را دزديد. در گذشته پولها فقط سکّه بود مثل طلا و نقره و کاغذي نبود. بيشتر سکّه بود. اينها را بيچارها داخل کيسه اي ميگذاشتند و اين کيسه را روي شانه ميگرفتند. وقتي ميخواستند به مسافرت بروند يک بار حيوان فقط اموال و پول ها را بايد ميبردند. هر که ميخواست از اينجا به مکّه برود فقط يک بار حيوان پولهايش بود. مثل حالا نبود که چک و کارت درست شده باشد که آنها را در جيبت بگذاري و هيچکس هم نفهمد. اين بنده خدا به حرم اميرالمؤمنين علیهالسلام رفت که يک نفر دزد، کيسه اش را زد. اين بيچاره بيرون دويد ولي اثري از پولها نديد. بنا کرد به گريه کردن. گفت: يا علي علیهالسلام، من جايي نمي روم. من پولم را از تو ميخواهم. گفت: يا اميرالمؤمنين علیهالسلام، تو حلاّل مشکلات هستي و بايد پول را به من برساني.
شب ميشود و اين بنده خدا به منزل ميرود. وقتي ميخوابد در خواب حضرت امير علیهالسلام را ميبيند. حضرت علیهالسلام به او ميفرمايد: پولت را ميخواهي؟ ميگويد: بله آقاجان، من تمام دارائيم را از دست داده ام. فرمود: غصّه نخور، فردا فلان مکان نجف برو، هر که را ديدي آنجا ايستاده است، پولت را از او بگير. گفت: چشم. فردا حرکت کرد و رفت به آن نقطه اي که اميرالمؤمنين علیهالسلام فرموده بود. يک دفعه ديد که آيت الله سيّد هاشم نجفي آمد. البتّه او ايشان را نمي شناخت. ديد يک آيت الله آمد و همان نقطه ايستاد. گفت: من به اين آقا بگويم؟ هر چه نگاه کرد ديد به قيافه آقا نمي خورد که دزدي کرده باشد؟ بيچاره خجالت کشيد. نتوانست خودش را راضي کند و به آقا بگويد شما پول مرا دزديدي؟ برگشت و به حرم اميرالمؤمنين علیهالسلام آمد. گفت: آقا جان، اين چه