زندگاني چهارده معصوم (ترجمه إعلام الورى بأعلام الهدى شيخ طبرسي) - عطاردي، عزيزالله - الصفحة ١٥٧ - ٤١ - غزوه فتح
هنگامى كه عباس از خدمت حضرت رسول ٦ بيرون شد، ام سلمه عرض كرد: يا رسول اللَّه! پدر و مادرم فدايت گردد اكنون پسر عمت آمده و توبه كرده و برادر پسر عمهات نيز از كردههاى خود پشيمان است، اينها كه نسبت به شما سختگير نبودهاند، اينك از خطاها و لغزشهاى آنان درگذريد و توبه آنها را بپذيريد.
در اين هنگام ابو سفيان بن حارث فرياد زد: يا رسول اللَّه! شما در باره ما مانند عبد صالح كه فرمود: «لا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ» عمل كنيد، و از گذشتهاى ما فراموش نمائيد، حضرت ابتداء ابو سفيان بن حارث و پس از آن عبد اللَّه بن أبى اميه را خواستند و از آنان گذشت كردند، عباس گفت: اگر رسول خدا با غلبه وارد مكه شود قريش براى هميشه از بين خواهند رفت.
عباس بن عبد المطلب گويد: من سوار استر سفيد حضرت رسول ٦ شدم و رفتم مقدارى هيزم بياورم، ولى در نظر داشتم چوپانى را در بيابان پيدا كنم و او را نزد مشركين قريش بفرستم تا آنها خدمت پيغمبر حاضر شوند و با آن جناب صلح و آشتى كنند.
در اين موقع كه در اين افكار بودم ناگهان ابو سفيان بن حرب و بديل بن ورقاء و حكيم بن حزام را ديدم كه با هم سخن ميگفتند، ابو سفيان به بديل ميگفت:
اين آتشها چيست؟ وى گفت: آتشها مربوط به خزاعه است!، ابو سفيان گفت:
خزاعه كمتر از اين است كه اين مقدار آتش داشته باشد، ولى من خيال ميكنم كه اين افراد بايد «تيم» و يا «ربيعه» باشند.
عباس گويد: من صداى ابو سفيان را شناختم و گفتم: ابا حنظله! گفت: آرى شما كه باشى؟ گفتم: من عباس هستم، گفت: پس اين آتشها براى چيست؟ گفتم:
اينك حضرت رسول با ده هزار نفر از مسلمين در اين محل تشريف دارند، گفت:
ما چه كار كنيم؟ گفتم: دنبال من سوار شويد تا شما را خدمت پيغمبر ببرم، و از براى شما امان بگيرم.