زندگاني چهارده معصوم (ترجمه إعلام الورى بأعلام الهدى شيخ طبرسي) - عطاردي، عزيزالله - الصفحة ٤٢ - ٢٥ - حديث اسماء بنت ابو بكر
تو را چه شده؟ گفت: بين من و او شتران نرينه قوى هيكل و گردن كلفتى كه من هرگز مانند آنها را نديدهام حائل شدند، نزديك بود كه اين شتران با دندانهاى خودشان مرا پاره پاره كنند.
٢٤- حديث ابو جهل و مرد غريب.
ابو جهل از مرد غريبى شترى خريده بود، هنگامى كه ميخواست پول او را بدهد از قرارداد اول اعراض كرد و خواست از قيمت شتر كه قبلا تعيين شده بود بكاهد، صاحب شتر در مجلس رسمى قريش حاضر گرديد، و از ستم ابو جهل به آنان شكايت كرد، و به حرمت كعبه نزد آنها متذكر شد، قريش پس از استماع مطالب او وى را خدمت پيغمبر ٦ فرستادند، و اين عمل را براى استهزاء حضرت رسول انجام دادند، اين مرد به پيغمبر پناه برد، و حضرت نيز به اتفاق او درب منزل ابو جهل رفتند، پيغمبر درب منزل را كوبيد، ابو جهل نيز آن جناب را شناخت، و در حالى كه ناراحت و مضطرب بود از خانه بيرون شد.
هنگامى كه چشمش به حضرت رسول ٦ افتاد گفت: خوش آمديد يا أبا القاسم پيغمبر فرمود: حق اين مرد غريب را بدهيد، گفت: آرى اكنون خواهم داد، وى فورا بدون تأخير حق آن مرد را داد، پس از اين به ابو جهل گفتند: علت اين قضيه چه بود و شما چگونه فورا پول او داديد؟ گفت: چيزى را مشاهده كردم كه شما از ديدن او عاجز بوديد، به خداوند سوگند مار بزرگى بالاى سرم ايستاده و دهان باز كرده بود اگر اندكى غفلت ميكردم و حقوق او را نمىپرداختم مرا مىبلعيد.
٢٥- حديث اسماء بنت ابو بكر.
اسماء بنت ابو بكر گويد: هنگامى كه تَبَّتْ يَدا أَبِي لَهَبٍ نازل گرديد ام جميل دختر حرب كه زوجه ابو لهب بود بسيار ناراحت شد، و با چشمان كجش فرياد و جوش و خروشى راه انداخته بود و ميگفت: «مدمّما أبينا، و دينه قلينا، و أمره عصينا» در اين هنگام حضرت رسول در مسجد نشسته بود، و ابو بكر هم در خدمت آن جناب بودند هنگامى كه ابو بكر چشمش به امّ جميل افتاد عرض كرد: يا رسول اللَّه، امّ جميل