زندگاني چهارده معصوم (ترجمه إعلام الورى بأعلام الهدى شيخ طبرسي) - عطاردي، عزيزالله - الصفحة ٢٧٩ - جهاد امير المؤمنين
آن حضرت شمشير ميزدم، مراجعت كردم تا پيغمبر را مشاهده كنم وى را در جاى خود نيافتم، با خود گفتم: حضرت رسول از جنگ فرار نميكند، و در ميان كشتگان هم او را نديدم.
در اين هنگام بنظرم رسيد شايد وى از ميان ما رفته است، پس از اين غلاف شمشير خود را شكستم، و با خود عهد بستم با مشركين جنگ كنم تا كشته شوم، خود را آماده حمله كردم و ناگهان بر صف مشركين تاختم، آنان براى من راه باز كردند ناگهان چشمم برسول خدا افتاد كه بر زمين افتاده و از حال رفته است.
بالاى سر پيغمبر نشستم، آن جناب چشمان خود را باز كرد و بمن نگاه نمود و فرمود: مردم چكار كردند، عرض كردم: همگان كافر شدند و فرار كردند و تو را در دست دشمن انداختند، حضرت رسول متوجه شدند گروهى از لشكريان آماده حمله هستند و به من فرمودند: اينها را از من برگردانيد، من بر اين دسته رو آوردم و با شمشيرم او را دور كردم.
پيغمبر فرمود: آيا مدح و ستايش خود را از آسمان نشنيدى؟ كه فرشتهاى بنام رضوان فرياد ميزد: جوانمردى جز علي و شمشيرى مانند ذو الفقار وجود ندارد، من پس از اين فرمايش پيغمبر بگريه افتادم و از شدت خوشحالى گريستم و پروردگار را از اين نعمت بزرگ ستايش كردم.
در اين هنگام فراريان از راه رسيدند و خدمت پيغمبر آمدند، مشركين هم بطرف مكه حركت كردند، حضرت رسول نيز بسوى مدينه مراجعت فرمود، و زهرا عليها السّلام از پدرش استقبال كرد و با خود ظرف آبي آورده بود و خونها را از چهره پدرش شست و امير المؤمنين هم خود را به پيغمبر رسانيد و ذو الفقارش را نيز همراه داشت، و از دست تا بازويش خون آلود بود، و به فاطمه فرمود: اين شمشير را از من بگير كه امروز مرا تصديق كرد و پس از اين فرمود:
|
أفاطم هاك السيف غير ذميم |
فلست برعديد و لا بمليم |
|