زندگاني چهارده معصوم (ترجمه إعلام الورى بأعلام الهدى شيخ طبرسي) - عطاردي، عزيزالله - الصفحة ٨٢ - (بيعت انصار)
هنگامى كه اسعد بن زراره اين كلمات شريفه را از حضرت رسول ٦ شنيد گفت:
«اشهد ان لا اله الّا اللَّه وحده لا شريك له و أنك رسول اللَّه» گفت يا رسول اللَّه! پدر و مادرم فداى شما گردد من از اهل يثرب و قبيله خزرج هستم مدتى است بين ما و اوس رشته محبت و دوستى و برادرى بريده شده.
اكنون اگر خداوند بوسيله شما اين رشته گسيخته را بهم پيوند دهد ما گرامىتر از شما نخواهيم داشت، اينك يكى از خويشاوندان من نيز با من در اين سفر همراه است و اگر او هم داخل در اين امر بشود اميد ميرود كه خداوند امور ما را بوسيله شما انجام دهد يا رسول اللَّه! به خداوند سوگند ما از يهوديان ميشنيديم كه شما در همين نزديكى ظهور خواهيد كرد.
يهوديان ما را به خروج شما مژده ميدادند و از صفات و شمايل شما براى ما ميگفتند اكنون اميدوارم محل و ديار ما اقامتگاه شما قرار گيرد و شما بآن سر زمين مهاجرت كنيد همان طور كه از يهوديان آن منطقه شنيدهايم خداوند متعال را ستايش ميكنم و سپاسگزارى مىنمايم كه مرا بطرف شما رهنمائى كرده من به اين محل آمدم براى اينكه از قريش كمك بگيرم و ليكن خداوند تفضل فرمود و اين سعادت و فضيلت را كه از همه بالاتر است به ما مرحمت فرمود.
پس از اين ذكوان آمد اسعد بن زراره به او گفت: اين همان پيغمبرى است كه يهوديان ما را به ظهور او مژده ميدادند و از صفات وى خبرهائى اظهار ميداشتند اينك بشتاب و اسلام را قبول كن، در اين هنگام ذكوان نيز مسلمان شده بعد از اين جريان گفتند: يا رسول اللَّه! مردى را با ما بفرست تا بما قرآن را تعليم كند و مردم را بطرف شما دعوت نمايد.
حضرت رسول ٦ اين مأموريت را به مصعب بن عمير كه جوانى تازهسال بود واگذار كرد، وى در نزد پدر و مادرش عزيز و محترم بود، و زندگى مجلل و با شكوهى داشت، هنگامى كه اسلام را اختيار كرد پدر و مادرش وى را جفا كردند و از خود راندند، اين جوان در شعب با پيغمبر زندگى ميكرد و گرفتار مشقت و سختى