زندگاني چهارده معصوم (ترجمه إعلام الورى بأعلام الهدى شيخ طبرسي) - عطاردي، عزيزالله - الصفحة ٤٥٧ - (وفات حضرت رضا
ضريح نسازيد بلكه لحد باز كنيد، هنگامى كه ماهيها را ديدند مأمون گفت: علي بن موسى الرضا در حال حياتش همواره براى ما امور شگفت انگيزى را به معرض ظهور ميرسانيد و در وقت وفاتش هم عجائبى به ما نشان ميدهد.
در اين هنگام يكى از وزراء كه در خدمت مأمون بود اظهار داشت: ميدانيد رضا ميخواهد به شما چه بگويد؟ مأمون گفت: من مقصود وى را درك نميكنم، گفت: وى به شما ميفهماند شما فرزندان عباس با خيل و حشمى كه داريد بهمين زوديها حكومت و ثروت شما مانند اين ماهيها از بين خواهند رفت، و خداوند يكى از فرزندان ما را مانند اين ماهى بزرگ بر شما مسلط ميكند و شما را از بين ميبرد، مأمون گفت، راست مىگوئى.
پس از اين روى خود را بطرف ابو صلت كرد و گفت: كلماتى را كه حضرت رضا به شما تعليم كرده به من ياد بده، ابو صلت گفت من اين كلامها را اكنون به خواطر ندارم، و اين مطلب را از روى واقع هم گفتم زيرا كاملا از يادم رفته بود، مأمون امر كرد مرا بزندان انداختند و مدت يك سال در زندان ماندم، در زندان دلم بتنگ آمد و از خداوند خواستم براى خواطر محمّد و آل محمّد مرا از زندان رها كند.
هنوز دعاى من تمام نشده بود كه محمّد بن علي بن موسى عليهم السّلام وارد شد و به من فرمود:
دلت از زندان تنگ شده عرض كردم: آرى به خداوند سوگند دلم به تنگ آمده، فرمود:
اكنون بپا خيزيد و بيرون شويد پس از اين با دست خود آهنها را از پاى من باز كردند، و مرا از زندان بيرون نمودند، در حالى كه نگهبانان زندان ما را ميديدند و ليكن قادر به سخن گفتن نبودند، هنگامى كه از در حياط بيرون شديم، فرمود: اينك در پناه خداوند برويد ديگر مأمون را نخواهى ديد، ابو صلت گويد: من تا كنون مأمون را نديدهام.
ابراهيم بن عباس گويد: بيعت حضرت رضا در ماه رمضان سال دويست و يك انجام گرفت، و مأمون دختر خود ام حبيب را در آغاز سال دويست و دو به آن حضرت تزويج كرد، و در سال دويست و سه هنگامى كه به اتفاق مأمون متوجه عراق بودند از دنيا رفتند.