زندگاني چهارده معصوم (ترجمه إعلام الورى بأعلام الهدى شيخ طبرسي) - عطاردي، عزيزالله - الصفحة ١٥٨ - ٤١ - غزوه فتح
عباس گفت: من ابو سفيان را دنبال خود سوار استر كردم: و بطرف پيغمبر براه افتادم، و به هر گروهى از مسلمين كه ميرسيديم ميگفتند اين عموى پيغمبر است راه بدهيد برود، در اين هنگام به درب خيمه عمر بن خطاب رسيديم، وى ابو سفيان را شناخت و گفت: اى دشمن خدا اكنون بتو دست پيدا كرديم، من استر را نهيب زدم و به سرعت خود را نزديك خيمه پيغمبر رسانيدم.
عمر بن خطاب قبل از ما نزد پيغمبر رفت و گفت: يا رسول اللَّه! اينك خداوند ابو سفيان را در چنگ شما قرار داده و با شما عهد و پيمانى هم ندارد، اكنون مرا اجازه دهيد تا گردن وى را بزنم، عباس گفت: من نزديك پيغمبر رفتم و عرض كردم:
من ابو سفيان را امان دادهام و خدمت شما آوردهام، پيغمبر فرمود: او را داخل خيمه كنيد.
هنگامى كه ابو سفيان بن حرب در حضور حضرت رسول ٦ قرار گرفت، پيغمبر فرمود: هنوز وقت آن نرسيده كه خداى يگانه را قبول كنيد و رسالت مرا بپذيريد؟! ابو سفيان عرض كرد: اگر غير از خداى يكتا خدائى ديگر بود در روز احد از ما حمايت ميكرد، و اما تو هم رسول خدا هستى و من در دل خود از اين موضوع رضايت دارم.
عباس بن عبد المطلب گفت: شهادتين را بگو و الا اكنون گردن شما را خواهند زد، ابو سفيان در اين وقت شهادتين را بر زبان جارى كرد ولى زبانش در اضطراب بود مثل اينكه راضى بنظر نميرسيد و از ترس جانش اضطرارا اسلام اختيار كرد، ابو سفيان به عباس گفت: پس با لات و عزّى چه عملى انجام دهيم؟ عمر گفت: به لات و عزّى تغوط كنيد ...
ابو سفيان گفت: چه اندازه فحاشى به شما چه مربوط است كه در ميان كلام من و پسر عم من وارد ميشوى، پيغمبر فرمود: امشب در كجا بسر خواهى برد؟ گفت:
نزد ابو الفضل خواهم بود، در اين هنگام حضرت رسول فرمود يا ابا الفضل امشب از او نگهدارى كن، و فردا وى را نزد من بياور، عباس بن عبد المطلب هم به اتفاق او