زندگاني چهارده معصوم (ترجمه إعلام الورى بأعلام الهدى شيخ طبرسي) - عطاردي، عزيزالله - الصفحة ٤٣٢ - (معجزات حضرت رضا
كه با خود آورده بودى، من گرفتم و جوابهاى خود را بطور كامل مشاهده كردم.
٢- ابو طالب نباجى گويد: حضرت رسول ٦ را در خواب ديدم كه در نباج فرود آمده بود، و در مسجدى كه حجاج در آن ساكن ميشدند منزل كرده بود، مثل اينكه خدمت حضرت رسيدم و پس از اينكه بر وى سلام نمودم مقابلش ايستادم، در مقابل آن حضرت طبقى از نخلهاى مدينه گذاشته بودند كه در آن خرماى صيحانى وجود داشت.
گويا مىبينم كه حضرت رسول ٦ يك مشت از آن خرما را برداشت و به من مرحمت فرمود، من خرماها را شمردم هژده دانه بود، من اين طور تفأل زدم كه هژده سال ديگر از عمرم باقى است، پس از اينكه بيست روز از اين قضيه گذشت در زمينى كه براى زراعت آماده ميكردم بودم، ناگهان كسى آمد و مرا به تشريف فرمائى ابو الحسن رضا ٧ از مدينه مژده داد، هنگامى كه آمدم ديدم حضرت در مسجد جلوس فرموده و مردم با شتاب بطرف مسجد ميروند.
من هم با شتاب خود را به مسجد رساندم، ناگهان مشاهده كردم وى در همان جايى قرار گرفته كه حضرت رسول را در خواب در همان مكان ديدم، و در زيرش حصيرى بود مانند همان حصيرى كه پيغمبر روى آن جلوس فرموده بود، و در مقابلش طبقى گذاشته بودند كه خرماى صيحانى هم در درون آن قرار داشت.
من جلو رفتم و سلام كردم، وى مرا بطرف خود دعوت كرد، و يك مشت از آن خرماها را بمن داد، من شمردم ديدم همان عدديست كه حضرت رسول ٦ در خواب به من داده بودند، عرض كردم: زيادتر مرحمت فرمائيد، فرمود: اگر حضرت رسول زيادتر بشما داده بود ما هم بهمان اندازه ميداديم.
٣- سعد بن سعد گويد: حضرت رضا ٧ بسوى مردى نگاه كردند و فرمودند:
وصيت كنيد، و براى مرگ، خود را آماده نمائيد، اين مرد پس از سه روز درگذشت.
٤- يحيى بن محمّد بن جعفر گويد: پدرم مرض سختى پيدا كرد، حضرت رضا ٧ براى عيادت وى آمدند، عمويم اسحاق نشسته بود و گريه ميكرد، حضرت بطرف او