زندگاني چهارده معصوم (ترجمه إعلام الورى بأعلام الهدى شيخ طبرسي) - عطاردي، عزيزالله - الصفحة ٩١ - (حوادث ليلة المبيت و حيله مشركين) و هجرت پيغمبر به مدينه
به خواب رفتند و پيغمبر از ميان آنان گذشت.
جبرئيل گفت: بطرف غار ثور حركت كن، هنگامى كه حضرت عازم غار ثور بود در بين راه ابو بكر را ديد، دست او را گرفت و با خود برد، موقعى كه به غار ثور رسيدند در آنجا توقف كردند، چون صبح شد و هوا روشن گرديد مشركين ناگهان به خانه ريختند، و بطرف بستر پيغمبر رفتند، ناگهان على بن ابى طالب ٧ از جاى خود برخاست و در مقابل مشركين ايستاد و فرمود: چه ميخواهيد؟ گفتند: پسر عمت كجا هست؟.
على ٧ فرمود: مگر شما مرا محافظ او قرار داده بوديد؟! شما باو پيشنهاد كرديد از مكه بيرون رود او نيز خارج شد اكنون از من چه ميخواهيد؟! مشركين در اين موقع او را اذيت كردند ليكن ابو لهب از آنها جلوگيرى كرد.
هنگامى كه صبح شد در كوههاى اطراف مكه متفرق شدند، در ميان كفار قريش مردى از قبيله خزاعه بود كه در شناختن جاى قدمهاى اشخاص تخصص كافى داشت مشركين باو گفتند: يا ابا كرز! امروز روز كمك است، اين مرد جاى پاهاى حضرت رسول ٦ را گرفت و گفت: به خدا سوگند اين محل قدمهاى محمد است، و اين اثر نيز جاى قدمهاى ابو بكر و يا ابو قحافه است.
اين مرد خزاعى اثر اقدام حضرت رسول را گرفت و به اتفاق مشركين تا در غار ثور رسيدند، وقتى كه درب غار رسيد توقف كرد و گفت: محمد و ابو بكر تا اين جا آمدهاند و از اين جا به محل ديگرى نرفتهاند، معلوم نيست از اين جا به آسمان رفتهاند و يا بزمين فرو شدهاند.
در اين هنگام كه مشركين نزديك غار گرم گفتگو بودند خداوند عنكبوت را فرستاد تا درب غار را به تارهاى خود پرده كشد، فرشتهاى نيز در صورت يك انسان در حالى كه بر اسبى سوار بود رسيد و گفت: محمد در اين جا نيست در اين درهها گردش كنيد تا وى را دريابيد، مشركين از نزديك غار دور شدند و در شكاف كوهها به تجسس و تحقيق مشغول شدند.