زندگاني چهارده معصوم (ترجمه إعلام الورى بأعلام الهدى شيخ طبرسي) - عطاردي، عزيزالله - الصفحة ٢٥٥ - (٣)(معجزات و خوارق عادات امير المؤمنين
دانه مو در سر و ريش من هست؟! حضرت فرمود حبيب من رسول خدا ٦ جواب سؤال تو را به من گفته است اكنون بالاى هر موئى از سرت فرشتهاى نشسته و تو را لعنت ميكند و بر هر موئى از ريشت شيطانى آويزان شده كه تو را از راه بيرون مىكند.
اكنون بدان و آگاه باش در خانهات بچهاى هست كه او فرزند دختر پيغمبر خدا را خواهد كشت و من جواب سؤال شما را ميتوانم بدهم و ليكن تشريح برهان او برايت مشكل است و نشانه اين گفتارم جريان زندگي بچهات هست و عاقبت كار او تصديق سخنانم براى تو خواهد شد كودك اين مرد در اين هنگام بسيار كوچك بود و تازه خود را از زمين مىكشيد و چون بزرگ شد حسين ٧ را بشهادت رسانيد.
٨- سويد بن غفله گويد مردى خدمت امير المؤمنين ٧ آمد و بآن جناب اطلاع داد كه خالد بن عرفطه مرده است و براى وى طلب آمرزش كنيد حضرت فرمود او هنوز نمرده است و نخواهد مرد تا آنگاه كه لشكريان گمراهى را براه بيندازد و خود فرماندهى آنان را بعهده گيرد و پرچم او را حبيب بن جماز در دست گرفته باشد.
در اين هنگام مردى از پاى منبر حركت كرد و گفت: يا امير المؤمنين به خدا سوگند من از شيعيان و دوستان تو هستم، و نامم حبيب بن جماز است، حضرت فرمود:
من تو را از برداشتن آن پرچم ميترسانم، و ليكن تو عاقبت پرچم را در دست ميگيرى و از همين باب فيل داخل اين مسجد ميشوى.
هنگامى كه سيد الشهداء ٧ بطرف عراق آمدند، عبيد اللَّه بن زياد عمر بن سعد را به جنگ آن جناب فرستاد و خالد بن عرفطه در مقدمه لشكر عمر سعد قرار داد و پرچم را نيز بدست حبيب بن جماز دادند و او هم پرچم را در دست گرفت و از باب فيل داخل مسجد شد، و اين از اخباريست كه در ميان اهل كوفه بشياع رسيد اهل علم و آثار اين قضيه را در كتب خود نقل كردهاند.
٩- اسماعيل بن زياد گويد، على بن ابى طالب ٧ ببراء بن عازب فرمود:
اى براء فرزندم حسين را خواهند كشت و تو از وى يارى نخواهى كرد، هنگامى كه حسين ٧ به شهادت رسيد، براء بن عازب ميگفت: على بن ابى طالب در اين قضيه براستى