رسائل شيخ اشراق - شيخ اشراق - الصفحة ٣٧٥ - فصل پنجم
كرد[١] كه اوّل بنفس رسند[٢] و نفس را بشناسند[٣]، و بعد از آن سفر را ساز كنند[٤].
(٥٩) و بدان كه[٥] باتّفاق جمله خلايق[٦] معرفت حقّ[٧] تعالى واجب است بر خاصّ و عامّ. و چون معرفت حقّ[٨] تعالى كه[٩] واجب است موقوف است بر معرفت نفس[١٠]، پس معرفت نفس نيز واجب باشد، زيرا كه وصول بمعرفت حقّ[١١] تعالى صورت نبندد الّا بمعرفت نفس. و مثال اين چنان باشد[١٢] كه اگر كسى خواهد كه ببامى[١٣] بلند بر شود، او را[١٤] نردبانى بايد و الّا بر بام نتواند رفتن، و بىنردبان بر بام رفتن محال است[١٥]. و اگر فرض كنيم كه رفتن آن كس[١٦] بر بام واجب است، و آن موقوف است بر نردبان، وجود نردبان نيز واجب شود، زيرا كه بنردبان مىتوان بدان واجب رسيدن[١٧]. و چون اين بدانستى، بدان كه بكنه معرفت[١٨] حقّ تعالى[١٩] هيچ موجودى از انبياء و اولياء و ملك و فلك نرسند[٢٠] و نخواهند رسيد[٢١]، چنانكه قرآن عزّ قائله[٢٢] خبر مىدهد:
«ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ»[٢٣] و رسول[٢٤] عليه السلام[٢٥] شب معراج گفت[٢٦] «لا احصى ثناء عليك انت كما اثنيت على نفسك»[٢٧].
[١] كرد: كردنS
[٢] رسند: رسدS
[٣] بشناسند: بشناسدS
[٤] كنند: كندS
[٥] و بدان كه: بدان كهS
[٦] خلايق: اهل معرفتS
[٧] حق؛ اللّهS
[٨] حق: خداىS
[٩] تعالى كه: تعالىF
[١٠] معرفت نفس: نفسS
[١١] حق: خداىS
[١٢] باشد: استS
[١٣] ببامى: بر بامىS
[١٤] او را: آن كسى راS
[١٥] بر بام رفتن محال است: محال باشدS
[١٦] آن كس:
اين مردS
[١٧] مىتوان بدان واجب رسيدن: بدان واجب مىتوان رسيدS
[١٨] معرفت.+ ذات وS
[١٩] تعالى: عز و علاS
[٢٠] نرسند: نرسيدهS
[٢١] نخواهند رسيد:
نخواهند رسيدنS
[٢٢] قائله: قائلF
[٢٣] سوره ٣٢( الحج) آيه ٧٤
[٢٤] رسول:
پيغمبرS
[٢٥] عليه السلام: صلى اللّه عليه و آلهS
[٢٦] گفت: مىگويدS
[٢٧] حديث در صحيح مسلم، باب ٢٢٢ از كتاب صلاة آمده است.