رسائل شيخ اشراق - شيخ اشراق - الصفحة ٣٥٨ - در بيان جهات و فلكيات و آنچه بدان تعلق دارد
حركت كرد[١] به فلان جهت دون فلان جهت[٢]. و اين[٣] جهت كه بدو حركت مىكنند[٤] نفس عدم نخواهد بودن[٥] زيرا كه بعدم حركت نتوان كرد و عدم قابل اشارت حسى[٦] نشود. و چون اين معلوم شد، بدان كه اين جهت امر عقلى صرف نتواند بودن[٧] زيرا كه امر عقلى صرف[٨] قابل اشارت حسى نشود[٩]، پس در[١٠] معقول حركت نتواند[١١] كردن، پس چيزى است[١٢] كه قابل اشارت حسى[١٣] مىشود و بدو حركت مىتوان كردن[١٤] و او را وضعى است.
(٤٠) و بدان كه[١٥] آن چيز كه جهت از اوست و بدو معيّن است[١٦] منقسم نشود، زيرا كه اگر منقسم شود، چون متحرّك از جزو اقرب او بگذرد، از دو بيرون نباشد[١٧]: يا از جهت حركت مىكند يا بجهت حركت مىكند، و برين هر دو تقدير لازم آيد كه جزو جهت كلّ جهت باشد و اين محال است. و نيز اگر منقسم شود، حركت در لا جهت[١٨] افتد پس[١٩] در لا شىء افتد و در لا شىء حركت[٢٠] محال است. پس محدّد[٢١] جهت بايد كه جسمى باشد محيط[٢٢] چنانكه تعيين[٢٣] نقطه[٢٤] هر چيزى بدو امر[٢٥] باشد. و بايد كه تعيين[٢٦] كند و مركز تعيين او نكند از براى جواز دواير[٢٧] نامتناهى بر يك نقطه. و نيز نبايد كه مركّب باشد از اجسام مختلف، زيرا كه ممكن الائتلاف[٢٨] و الافتراق شود،
[١] كرد:-S
[٢] دون فلان جهت:-SP
[٣] اين: آنS
[٤] مىكنند: مىكندS
[٥] نخواهد بودن: نيستS
[٦] اشارت حسى: حركتS
[٧] بودن: بودF
[٨] امر عقلى صرف:-F
[٩] نشود:+ و چون اين معلوم شدF
[١٠] پس در: و درS
[١١] نتواند:
نتوانS
[١٢] است:-S
[١٣] حسى:-S
[١٤] مىتوان كردن: مىتوان كردF
[١٥] بدان كه:
بايدF
[١٦] معين است: تعيين يابدS
[١٧] نباشد: نسبتS نيستP
[١٨] لا جهت:
جهتF
[١٩] پس: بلكهS
[٢٠] در لاشىء حركت: اينS
[٢١] محدد: محدودF
[٢٢] باشد محيط: محيط بود
[٢٣] تعيين: تعينS
[٢٤] نقطه:-PF
[٢٥] بدو امر: بدوPF
[٢٦] تعيين: تعينS
[٢٧] دواير: دايرهF
[٢٨] الائتلاف: الاتلافF