رسائل شيخ اشراق - شيخ اشراق - الصفحة ٤١٤ - فصل پنجم در اثبات بارى تعالى و وحدانيت او و نفى جوهريت و جسميت و عرضيت از ذات او جل جلاله و عظم شأنه
آنست كه وجود او از ذات اوست نه از غيرى ديگر، و هر موجودى كه بيرون از اوست بقياس با او ممكن الوجود است.
(١٣) اكنون با قسم نخستين آئيم و گوئيم هر موجودى كه هست يا واجب الوجود است يا ممكن الوجود، و ازين دو قسم خالى نيست. اگر چنانكه واجب الوجود است پس مقصود[١] ما حاصل آمد و واجب الوجود را ثابت كرديم و اگر نه، اين قسم[٢] ممكن الوجود است: در مسأله پيشين [بيقين معلوم گشت كه ممكن الوجود را واجب الوجودى ثابت باشد بهر حال][٣]، «و هو الواحد الحقّ تعالى عمّا يقول الظالمون علوّا كبيرا». اكنون گوئيم كه او جوهر نيست بحكم آنكه جوهر را حدّى و ماهيّتى است كه بقياس با او ممكن الوجود بود[٤]، و واجب الوجود را ماهيّت و انيّت يكى است كه اگر دو بودى ممكن الوجود بودى نه واجب الوجود. و جسم نيست كه اگر جسم بودى با[٥] اجزاء منقسم[٦] شدى و اجزاء علّت جمله بودى و جمله معلول بودى، و اگر عدم اجزاء بدى[٧] عدم جمله لازم آمدى[٨]، پس ممكن الوجود بودى نه واجب الوجود. و عرض نيست بحكم آنكه[٩] عرض قائم است بجسم، و اگر تقدير عدم جسم كنند عدم عرض لازم آيد، و چون جسم نيست و ببرهان درست شد، عرض چون باشد كه بجسم قائم است؟ پس بدين برهان قاطع درست شد كه بارى تعالى جوهر نيست و جسم و عرض نيست و چون و چرا بر وى روا نيست.
[١] مقصود: مطلوب
[٢] و اگر نه اين قسم: پس اگر اين قسمH
[٣] بيقين معلوم گشت ... بهر حال: بيقين كه هر ممكن الوجودى را واجب الوجودى بايد تا او بقياس با او ممكن الوجود باشد پس بهر دو قسمت اثبات واجب شد بر هر حالىS
[٤] با او ممكن الوجود بود: يا ممكن الوجود شودH
[٥] با: ياH
[٦] منقسم: مقسمH
[٧] بدى:
فرض كنيمH
[٨] آمدى: آيدH
[٩] و عرض نيست بحكم آنكه: كهH