رسائل شيخ اشراق - شيخ اشراق - الصفحة ٢٦٩ - فصل ٢
خوانند، و از آن صفت كه نبود پس ببود تعلّق داشت حزن پديد آمد كه آن را «اندوه» خوانند. و اين هر سه كه از يك چشمسار پديد آمدهاند و برادران[١] يكديگرند، حسن كه برادر مهين است در خود نگريست خود را عظيم خوب[٢] ديد، بشاشتى در وى پيدا شد، تبسّمى بكرد، چندين هزار ملك مقرّب از آن تبسّم[٣] پديد آمدند. عشق كه برادر ميانيست[٤] با حسن انسى داشت، نظر ازو[٥] بر نمىتوانست گرفت[٦]، ملازم خدمتش مىبود، چون تبسّم حسن پديد آمد شورى در وى افتاد، مضطرب شد خواست كه حركتى كند، حزن كه برادر كهين است در وى[٧] آويخت، ازين آويزش آسمان و زمين پيدا شد.
فصل ٢[٨]
(٣) چون آدم خاكى را عليه الصّلاة و السّلام[٩] بيافريدند آوازه[١٠] در ملاء اعلى افتاد كه از چهار مخالف خليفهاى را[١١] ترتيب دادند. ناگاه نگارگر تقدير پرگار تدبير بر تخته[١٢] خاك نهاد، صورتى زيبا پيدا شد، اين[١٣] چهار طبع را كه دشمن يكديگرند بدست اين هفت رونده كه سرهنگان خاصّند باز دادند تا در زندان شش جهتشان محبوس كردند. چندان كه[١٤] جمشيد خورشيد چهل بار پيرامن مركز بر آمد، چون «أربعين صباحا» تمام شد، كسوت انسانيّت در گردنشان[١٥] افكندند تا چهارگانه
[١] و برادران: برادرانS
[٢] خوب: خوشT
[٣] از آن تبسم: ازوT
[٤] ميانيست: ميانين استS
[٥] ازو: از وىT
[٦] نمىتوانست گرفت: نمىتوانست داشتS
[٧] در وى: دروT
[٨] فصل ٢: فصلT
[٩] عليه الصلاة و السلام:-T
[١٠] آوازه: آوازهاىS
[١١] خليفهاى را: خليفهاىT
[١٢] تخته: تختهTS
[١٣] اين: آنS
[١٤] چندان كه: چنانكهS
[١٥] گردنشان: گردانشانS