رسائل شيخ اشراق - شيخ اشراق - الصفحة ٢٧١ - فصل ٣
در آمدند و زمين را بوسه دادند كه «فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ»[١]
فصل ٣[٢]
(٤) حسن مدّتى بود كه از شهرستان وجود آدم رخت بر بسته[٣] بود و روى بعالم خود آورده و منتظر مانده تا كجا نشان جائى يابد كه مستقرّ عزّ وى را[٤] شايد. چون نوبت يوسف درآمد حسن را خبر دادند، حسن حالى روانه شد، عشق آستين حزن گرفت و آهنگ حسن كرد. چون تنگ درآمد حسن را ديد خود را با يوسف بر آميخته چنانكه ميان حسن و يوسف هيچ فرقى نبود، عشق حزن را بفرمود تا حلقه تواضع بجنباند[٥]. از جناب حسن آوازى برآمد كه كيست، عشق بزبان حال جواب داد كه[٦] بيت
|
چاكر ببرت خسته جگر باز آمد |
بيچاره بپا رفت و[٧] بسر باز آمد |
|
حسن دست استغناء بسينه طلب باز نهاد، عشق بآوازى حزين اين بيت بر خواند:
بيت
|
بحقّ آنكه مرا هيچ كس بجاى تو نيست |
جفا مكن كه مرا طاقت جفاى تو نيست |
|
[١] سوره ١٥( الحجر) آيه ٣٠ و سوره ٣٨( ص) آيه ٧٣
[٢] فصل ٣: فصلS ، فصل سوم اين رساله فصل هفتم و هشتم در نسخهT مىباشد
[٣] شهرستان وجود آدم رخت بربسته: رخت از شارستان وجود آدمT
[٤] وى را: او راT
[٥] بجنباند:
بجنبانندT
[٦] داد كه: دادS
[٧] بپا رفت و: بپا رفتT