رسائل شيخ اشراق - شيخ اشراق - الصفحة ٣٨١ - فصل هفتم
حقّ تعالى واجب الوجود است يعنى[١] هميشه بود و وجود و وجوب[٢] او بخود است، پس هميشه باشد.
(٦٦) و بدان كه فرق است ميان وجوبى كه بخود باشد و ميان و جوبى كه بغير باشد. هر[٣] چه بخود واجب است آن قديم باشد[٤]، و هر چه بغير[٥] واجب است محدث باشد[٦]. و نيز[٧] هر چه بخود واجب است بخود قائم است، پس بديگرى[٨] محتاج نباشد، و هر چه بغيرى واجب است بغيرى[٩] قائم است و بغيرى[١٠] محتاج باشد[١١]. و چون حقّ[١٢] تعالى بخود واجب است قديم است، و چون بخود قائم است بديگرى محتاج نيست و محدث نيست.
(٦٧) و بدان كه خلق كه[١٣] در آفرينش و آفريدگار سخن گويند[١٤] بسياراند[١٥]، امّا ما[١٦] بر دو صنف اختصار كنيم[١٧]: اوّل[١٨] صنفى كه ايشان را فلاسفه[١٩] مىگويند، گفتند[٢٠] كه حقّ تعالى[٢١] اوّل چيزى كه بيافريد ملكى بود كه آن را عقل اوّل خوانند چنانكه رسول عليه السلام[٢٢] مىفرمايد[٢٣] «اوّل ما خلق اللّه العقل»، و اين[٢٤] ملك را سه جهت بود كه آن را سه پر[٢٥] خوانند[٢٦]: يكى بمعرفت حقّ[٢٧] تعالى تعلّق دارد، و يكى بمعرفت خود، و يكى بامكان خود[٢٨] تعلّق دارد. [و آن جهت كه بمعرفت حقّ[٢٩] تعلّق دارد][٣٠]
[١] يعنى:+ كهS
[٢] و وجوب:-S
[٣] هر: و هرS
[٤] باشد: استS
[٥] بغير:
بغيرىS
[٦] محدث باشد:- باشدS
[٧] نيز:-F
[٨] پس بديگرى: و بغيرىS
[٩] بغيرى واجب است بغيرى: بغيرF
[١٠] و بغيرى: بغيرىF
[١١] باشد: استS
[١٢] حق: خداىS
[١٣] خلق كه:- خلقF خلق جهانS
[١٤] گويند: گوىF
[١٥] سخن گويند بسياراند: سخن بسيار گفتهاندS
[١٦] اما ما: و منS
[١٧] كنيم: خواهم كردS
[١٨] اول:-SP
[١٩] كه ايشان را فلاسفه:-F
[٢٠] گفتند كه:-F
[٢١] تعالى: سبحانه و تعالى: سبحانه و تعالىS
[٢٢] رسول عليه السلام: پيغمبرS
[٢٣] فرمايد:+ كهS
[٢٤] اين: آنS
[٢٥] سه پر:
پرF سه نامS
[٢٦] خوانند: بودS
[٢٧] حق: خداىS
[٢٨] بامكان خود: بامكانF
[٢٩] حق:+ تعالىS
[٣٠] و آن جهت ... تعلق دارد:-F