رسائل شيخ اشراق - شيخ اشراق - الصفحة ٤٩ - ٦ - عقل سرخ
(طهران، ١٣٢٥) به طبع رسيد.
٦- عقل سرخ:
داستان با سؤال از يكى از دوستان كه آيا «مرغان زبان يكديگر دانند» آغاز مىشود و قهرمان داستان جواب مثبت داده مىگويد خود قبلا به صورت بازى خلق شده بود و با بازان ديگر سخنى مىگفت، تا روزى اسير دام صيادان شد و او را به ولايتى ديگر بردند و چشم او را بردوختند و فقط به تدريج آن را گشودند. يك روز باز از فرصت استفاده كرده به سوى صحرا مىگريزد و در آنجا شخصى را ملاقات مىكند با چهره و محاسنى سرخ و او را جوانى مىپندارد در حالى كه آن فرد خود را اوّلين فرزند آفرينش معرفى مىكند و علّت سرخى چهره خود را بيان مىدارد. پير مىگويد از كوه قاف است و وطن اصلى باز نيز آنجا است و از كوه قاف و گوهر شب افروز و درخت طوبى و عجائب ديگر سخن مىگويد و راه كوه قاف را شرح مىدهد و گوهر شب افروز و درخت طوبى را معنى مىكند و داستان زال و سيمرغ و رستم و اسفنديار باز مىگويد. سپس دوازده كارگاه و زره داودى و تيغ بلارك را توصيف مىكند و در جواب باز كه چه كند تا وصال به وطن اصلى آسان شود به او مىگويد چشمه آب زندگانى بدست آور و خضروار در جستجوى آن چشمه باش و با غسل در آن از زخم تبغ بلارك ايمنى ياب.
رساله «عقل سرخ» يك بار توسّط مرحوم دكتر مهدى بيانى از روى نسخه كتابخانه سلطنتى (اصفهان، ١٣١٩) به چاپ رسيده و يك بار نيز همين نسخه به صورت عكسبردارى انتشار يافته است (طهران، ١٣٣٢).