رسائل شيخ اشراق - شيخ اشراق - الصفحة ٣٦٩ - حكايت
فى الجمله هيچ نمىدانى، و تو از اين همه كه مىانديشى هيچ نيستى، و تو و راى اين همهاى، و همه از آن آنست كه حقّ[١] تعالى را فراموش كردهاى كه[٢] [ «نَسُوا اللَّهَ فَنَسِيَهُمْ»[٣] و در جائى ديگر][٤] «نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ»[٥]. لا جرم خود را نيز فراموش كردهاى. اگر حقّ تعالى[٦] را ياد كردى[٧] و گفتى[٨] آن خدائى كه مرا بيافريد بدين شكل و بدين زيركى بزرگ خدائى باشد، و من پيش از اين نبودم پس ببودم و پس از اين نباشم[٩]، پس بودن[١٠] من ببازى نيست، گوئى[١١] مرا از چه آفريد و چرا آفريد؟ و از كجا[١٢] آمدم و كجا خواهم شدن[١٣]؟ بود[١٤] كه طلبى در نهاد تو پديد آمدى[١٥]، ببركت آنكه[١٦] تو خداى را ياد كردى[١٧]، خود را يافتى[١٨] و بدانستى[١٩]. و عجب اينست كه خود را در خود گم كردهاى[٢٠] و از[٢١] جائى دور طلب مىكنى[٢٢] همچنان كه[٢٣] آن مرد كه بر خر نشسته بود و خر را طلب مىكرد[٢٤].
حكايت
(٥٢) من در ولايت يمن بودم، جائى كه[٢٥] صنعا گويند[٢٦]. پيرى را ديدم سخت نورانى سر و پاى برهنه[٢٧] مىدويد. چون مرا بديد بخنديد و
[١] حق: خداىS
[٢] كردهاى كه:- كهS
[٣] سوره ٩( التوبة) آيه ٦٨
[٤] نسوا اللّه ... جائى ديگر:-F
[٥] سوره ٥٩( الحشر) آيه ١٩
[٦] اگر حق تعالى:
و اگر خداىS
[٧] ياد كردى: يا ذكرتشF
[٨] و گفتى:+ انش كهF
[٩] و پس از اين نباشم:-F
[١٠] پس بودن: و بودنF
[١١] گوئى:+ كهS
[١٢] كجا: بكجاS
[١٣] شدن: شدS
[١٤] بود: بودىF
[١٥] آمدى: آيدS
[١٦] آنكه:- آنF
[١٧] كردى:
كردييىF
[١٨] يافتى: ياد كردىF
[١٩] بدانستى: بدانستشF
[٢٠] كردهاى: كردهS
[٢١] و از: زF
[٢٢] طلب مىكنى: مىطلبىF
[٢٣] همچنانكه: چنانكهF
[٢٤] طلب مىكرد: مىطلبيدF
[٢٥] جائى كه: در جائى كه آن راS
[٢٦] گويند: مىگويندS
[٢٧] سر و پاى برهنه: سر برهنه و پاى برهنهS