رسائل شيخ اشراق - شيخ اشراق - الصفحة ٢٤٦ - (٧) روزى با جماعت صوفيان
كبود است و هر فلك كه بالا مىرود از زمين سپيدتر تا فلك اوّل كه در وى آن قدر كبوديست كه آن خط كه بالاى ويست تمام سپيد است.
اكنون ببينى و غرض ازين سپيدى لطفست و نه رنگ. اكنون فلك دوّم نيز كه بفلك اوّل نزديكست لطيفست و ستاره نيز لطيفست، هم چنان كه آب در هر چيزى كه بريزى هم از آن رنگ باشد كه آن چيز بود، پس چون فلك دوّم نيك قوى حال نيست ستارگان نيز قوى حال نيستند.
(٧) شيخ را گفتم كه چرا بر فلك دوّم ستارگان بسيارند و بر ديگر فلكها يكى بيش نيست؟ گفت اگر طبقى بزرگ بگيرى و چند يك كف زيبق بر آن ريزى، پس مركز طبق بدست آرى و چيزى زير مركز طبق نهى، پس طبق را بگردانى چون زيبق بسيار بود از حركت طبق متجزّى شود. پس اگر اجزاى خرد زيبق بر طبقى كوچك كنى و آن طبق كوچك را بر مركز بگردانى، بر طبق كوچك اجزاى زيبق متّصل شود از حركت طبق كوچك. همان مثالست، اوّل نور فلك را فلك دوّم قبول كرد و عرصه آن فراخ بود، لا جرم بروى نور متجزّى گشت، چون از آن جا بهر فلكى كه مىرسيد عرصه تنگتر بود و نور اندك، لا جرم بهم متّصل گشت.
(٨) شيخ را گفتم چرا ماه را نور نيست؟ گفت هر ستاره كى هست ميان دو فلك اندرست و مدد نور ستارگان هم از فلك است و ستاره بر فلك همچو حياتست در تن آدمى كه مدد قوّت حياة از قوّت تن باشد و مدد قوّت تن از قوّه حياة. پس اين يك طرف كه ماه[١] بدنيا
[١] كه ماه: ماه كهT