رسائل شيخ اشراق - شيخ اشراق - الصفحة ٩٣ - فصل اول
نيستند پس ممكن باشند. و بدين سبب نشايد كه واجب الوجود هم مرجّح بود و قابل، و نشايد زيرا كه در ذات وى تركيب لازم شود زيرا كه اثركننده ديگرست و اثر پذيرنده ديگر، و يك چيز از آن روى كه يكيست نشايد كه هم اثر كند و هم اثر پذيرد كه در دو چيز بود يك فاعل و يك قابل هم چنانكه يكى از ما تصرّف كند در اعضاى خويش كه تصرّفكننده عقل بود و قابل عضو بود. و واجب الوجود از اجزاى فاعلى و قابلى منزّه است و او را كمال اعلى است زيرا كه آفريننده جمله كمالاتست.
و نشايد كه كمال آفرين بىكمال بود زيرا كه معلول تامّ بود و وى ناقص، تعالى عن ذلك.
(١٦) و هر چه واجب الوجود را بسيار كند از جسم و تركيب و مانند اين بر وى محال بود. و چنانكه بيان كردهايم[١] نشايد كه واجب الوجود را ضدّ بود زيرا كه ضدّ استدعاى مقاومت كند[٢] موضوع را، و منزّه است از هر دو. و نيز ندّ نيست زيرا كه بيان كرده آمد بجز وى واجبى ديگر نيست. واجب الوجود منزّه است ازين جهان از براى آنكه منزّه است از جسم و تركيب. و او راست جلاى اعلى و شرف اعظم و نور اشدّ[٣]. و عرض نيست تا مفتقر بود بمحلّ در وجود، و جوهر نيست تا مشارك بود جواهر را[٤] در جوهرى، بلكه اختلاف اجسام از بهر انّيّتها، از بهر اختلاف صورت، دلالت ميكند بر ذات وى و بر وحدانيّت وى زيرا كه اگر اختلاف مخصّصات نبودى، اختلاف شكل و مقدار و حركت و عرض نبودى[٥]، همه اجسام را يك عرض بودى و نه چنين است. بلكه موجب مرجّح آن همه واجب-
[١] كردهايم:+ كهF
[٢] كند: كند وF
[٣] اشد: شددF
[٤] جواهر را: بل جواهرF
[٥] عرض نبودى: عرض بودىF