رسائل شيخ اشراق - شيخ اشراق - الصفحة ٢٥٥ - (٨) فى حالة الطفولية
مردان ملال بود. مثال دل نااهل و بيگانه از حقيقت همچنانست كه فتيلهاى كه بجاى روغن آب بدو رسيده باشد، چندان كه آتش بنزد او براى افروخته نشود. امّا دل آشنا همچو شمعيست كى آتش از دور بخود كشد و افروخته شود. اكنون حديث صاحب سخن از نور خالى نباشد، پس نور در شمع گيرد نه در فتيله تر و شمع تن خود در سر سوز دل كند و چون شمع نماند آتش نيز نماند. اهل معنى نيز تن در سر سوز دل كنند، امّا چون تن نماند روشنائى زيادت شود بآشنائى كشد.
(٥) شيخ را گفتم كه هيچ ممكن بود كه دل بيگانه آشنا شود و روشن؟ گفت هر بيگانهاى كه بدانست كه دل او بينا نيست تواند بود كه بينا شود، و مثال وى چون مثال رنجورى بود كه وى را رنج سرسام باشد، رنجور تا بدين رنج اسير است از خود و رنج خود خبر نمىدارد زيرا كه رنج سرسام بدماغ افتد و دماغ را ضعيف كند و قوّت دريافت بيشتر از دماغ بود، چون دماغ متغيّر گشت رنجور بىخبر باشد. آنگه بخويشتن آيد و بداند كه رنجور است كه رنج روى بصحّت نهاده باشد و دماغ صلاح پذيرفته و اگر نه هنوز ندانستى. حال بيگانه دل همچنان باشد، در آن زمان كه بدانست كه دل او نابيناست قدرى بينا گشت. اكنون هم بيمار تن را و بيمار دل را بطبيب بايد رفتن، طبيب رنج بيمار را شربتها فرمايد كه باخلاط تعلّق دارد. طبيب درد دل بيمار را شربتها فرمايد كه بمعنى تعلّق دارد چندان كه تمام صحّت يابد. چون صحّت يافت تدبير قوّت مىبايد كردن و هر دو بيمار را بسه مقام بمرتبه