رسائل شيخ اشراق - شيخ اشراق - الصفحة ٢٨١ - فصل ٧
زندگانى» خوانند، در آنجاش[١] غسل بفرمايد كردن. چون زندگانى ابد يافت، كتاب الهيش در آموزد[٢].
(١٨) و بالاى اين شهرستان چند شهرستان ديگر است، راه همه بدو نمايد و شناختش[٣] تعليم كند. و اگر حكايت آن شهرستانها با شما كنم[٤] و شرح آن بدهم فهم شما بدان نرسد و از من باور نداريد و در درياى حيرت غرق شويد. بدين قدر[٥] اقتصار كنيم و اگر اين چه گفتم[٦] دريابيد جان[٧] سلامت ببريد.
فصل ٧[٨]
(١٩) چون عشق[٩] اين حكايت بكرد، زليخا پرسيد كه سبب آمدن تو از ولايت خود چه بود؟ عشق گفت ما سه برادر بوديم، برادر مهين را حسن خوانند[١٠] و ما را او پرورده است، برادر كهين را حزن خوانند و او بيشتر در خدمت من بودى، و ما هر سه خوش بوديم. ناگاه آوازهاى در ولايت ما افتاد كه در عالم خاكى يكى را پديد آوردهاند[١١]، بس بلعجب[١٢] هم آسمانيست و هم زمينى، هم جسمانيست[١٣] و هم روحانى، و آن طرف[١٤] را بدو دادهاند و از ولايت ما نيز گوشهاى نام زد او كردهاند. ساكنان ولايت ما را آرزوى ديدن او خاست[١٥]، همه پيش
[١] در آنجاش: در آنS
[٢] در آموزد: بياموزدS
[٣] شناختن: سياحتشT
[٤] كنم: بكنمS
[٥] قدر:-T
[٦] و اگر اين چه گفتيم: و اگر چه آميخته گفتيمT
[٧] جان: تا جانT
[٨] فصل ٧:-S
[٩] چون عشق: عشق چوT
[١٠] خوانند: خواندندT
[١١] آوردهاند: آوردندT
[١٢] بس بلعجب: بو العجبS
[١٣] هم جسمانيست: و هم جسمانيستS
[١٤] آن طرف: اين طرفT
[١٥] خاست: خواستS