رسائل شيخ اشراق - شيخ اشراق - الصفحة ٢٨٠ - فصل ٦
خوانند. بفرمايد تا بساط درنوردد و دروازه بهم كند.
(١٧) و چون ازين پنج دروازه بيرون جهاند ميان شهرستان بر آيد و قصد بيشه شهرستان كند. چون آنجا برسد آتشى بيند افروخته و يكى نشسته و چيزى بر آن آتش مىپزد، و يكى آتش تيز مىكند، و يكى سخت گرفته است تا پخته مىشود، و يكى آنچه[١] سر جوش و لطيفتر است[٢] جدا مىكند، و آنچه در بن ديگ مانده است جدا مىكند[٣] و بر اهل شهرستان قسمت مىكند. آنچه لطيفتر است بلطيف مىدهد و آنچه كثيفتر است بكثيف مىرساند. و يكى استاده است دراز بالا و هر كه از خوردن فارغ مىشود كوشش مىگيرد[٤] و بالا مىكشد[٥].
و شيرى و گرازى ميان بيشه ايستاده است[٦]، آن يكى روز و شب بكشتن[٧] و دريدن مشغولست و آن ديگر[٨] بدزدى كردن و خوردن و آشاميدن مشغول. كمند از فتراك بگشايد و در گردن ايشان اندازد و محكم فرو بندد و هم آنجاشان بيندازد، و عنان مركب را سپارد، و بانگ بر مركب زند، و بيك تك ازين[٩] نه در بند بدر جهاند [و بدروازه شهرستان جان رسد و خود را برابر دروازه رساند][١٠]. حالى پير آغاز سلام كند و او را بنوازد و بخويش[١١] خواند. و آنجا چشمهاى است كه آن را[١٢] «آب
[١] آنچه: آنكهT
[٢] و لطيفتر است: است و لطيفترT
[٣] در بن ديگ مانده است جدا مىكند: درين ... جدا مىكندS : در ديگ است مانده جدا يكى بر مىگيردT
[٤] گوشش ميگيرد: گريستن گيردT
[٥] بالا مىكشد: بلائى كندT
[٦] ايستاده است: ايستادهاندT
[٧] روز و شب بكشتن: بكشتن روز و شبT
[٨] آن ديگر:
اين يكىT
[٩] ازين: از آنT
[١٠] و بدروازه شهرستان ... دروازه رساند:
و بدر دروازه بداردS
[١١] بخويش: بخودشT
[١٢] آن را:-T