رسائل شيخ اشراق - شيخ اشراق - الصفحة ٣٠٦ - فصل هشتم
و ديگر طواويس را فراموش كرد. در خود نگاه مىكرد الّا چرم مستقذر بىنوا نمىديد و مسكنى بغايت ظلمت و ناهموارى[١]، دل بدان[٢] نهاد و در دل مترسّخ كرد كه زمينى عظيمتر از آن مقعد سلّه نتوان بود[٣]، چنانكه اعتقاد كرد كه اگر كسى و راى اين عيشى و مقرّى و كمالى[٤] دعوى كند كفر مطلق و سقط محض[٥] و جهل صرف باشد. الّا اين بود كه هر وقت كه بادى خوش[٦] وزيدن گرفتى و بوى[٧] ازهار و اشجار و گل و بنفشه و سمن[٨] و انواع رياحين بدو رسيدى، از آن سوراخ لذّتى عجب يافتى، اضطرابى در وى پديد آمدى و نشاط طيران درو[٩] حاصل گشتى و در خود شوقى يافتى، و ليكن ندانستى كه آن شوق از كجاست زيرا كه لباس جز چرم ندانستى[١٠] و عالم[١١] جز سلّه و غذا[١٢] جز ارزن. همه چيزها فراموش كرده بود، و اگر نيز وقتى اصوات[١٣] و الحان طواويس و نغمات طيور ديگر[١٤] شنيدى هم شوق و آرزوى او[١٥] پديد آمدى، و ليكن[١٦] متنبه نگشتى از آن اصوات طيور و هبوب صبا. وقتى نشاط آشيان[١٧] كردى:
هبت علىّ صبا تكاد[١٨] تقول[١٩] انّى اليك من الحبيب رسول[٢٠]
[١] ناهموارى: ناهموارS
[٢] بدان: را برانS
[٣] كه زمينى عظيمتر از آن مقعد سله نتوان بود: هيچ زى عظيم از چرم نيست و هيچ مقام لطيفتر از مقعر سله نتواند بودT
[٤] مقرى و كمالى: كمالى و مقرىT
[٥] كفر مطلق و سقط محض: سقطه مطلق محضT
[٦] خوش:-S
[٧] و بوى: بوىT
[٨] و سمن:-T
[٩] درو:-T
[١٠] لباس جز چرم ندانستى: خود را جز چرم ندانستS
[١١] عالم:+ راT
[١٢] غذا:+ راT
[١٣] اصوات و:T
[١٤] ديگر:-T
[١٥] هم شوق و آرزوى او:
هم آرزو و شوقT
[١٦] و ليكن: ليكنS
[١٧] آشيان: ايشانS
[١٨] تكاد: يكادTS
[١٩] تقول: يقولS
[٢٠]+ تصرفت خبر اى فقلت احبها فى قصتى طول و انت ملول