رسائل شيخ اشراق - شيخ اشراق - الصفحة ٣٥٥ - (٢١) قسم اول كه تعلق بعالم اجسام دارد
(٣٤) سوّم و هم است، و آن قوّتى است مرتّب كرده در تجويف اوسط دماغ، و اوست كه در حيوانات حكم كند بر جزويّات[١]، و گوسفند ادراك آن معنى[٢] كه در گرگ است بدو مىكند[٣]، و آن سبب گريختن گوسفند است از گرگ.
(٣٥) چهارم متخيّله است، و آن قوّتى است هم[٤] تعبيه كرده در تجويف اوسط دماغ[٥]، و اوست كه تراكيب و تفاصيل بحكم اوست كه استنباط چيزها كند[٦] و انديشههاى عجايب پيش گيرد. و هر گاه[٧] كه عقل بر او مستولى شود[٨] او را[٩] مفكّره خوانند، و هر گاه كه و هم بر او غالب شود[١٠] متخيّله خوانند. و در قواى باطنى بلندتر از وى[١١] قوّتى نيست.
(٣٦) پنجم ذاكره است، و آن قوّتى است مرتّب كرده در تجويف آخر دماغ و خزانه[١٢] احكام وهمى است همچنانكه خيال خزانه صور[١٣] حسّ مشترك است.
(٣٧) و هر يكى را[١٤] از اين[١٥] آلتها كه برشمرديم روحى است خاص[١٦]. و روح جرمى[١٧] است لطيف، حادث از اخلاط لطيف چنانكه[١٨] اعضاء حادث است از اخلاط كثيف، و اوست كه حامل قوى[١٩] است بأسرها و انبعاث او از تجويف[٢٠] جانب چپ دل[٢١] است. و در آن حال كه از تجويف[٢٢] چپ دل[٢٣] منبعث شود او را «روح حيوانى» خوانند، و اين روح حيوانى منقسم شود بر[٢٤] دو قسم: بعضى از او[٢٥] سوى جگر مىرسد و آن[٢٦] را
[١] بر جزئيات: جزوياتS
[٢] آن معنى: معنىS
[٣] مىكند: مىتواند كردS
[٤] هم:-F
[٥] اوسط دماغ:+ نزديك دو دهS
[٦] كه استنباط چيزها كند: كه استنباطها مىكندS
[٧] گاه: گهS
[٨] شود: باشدS
[٩] او را: آن راS
[١٠] شود: گرددS
[١١] وى: اوS
[١٢] و خزانه: و آن خزينه داردS
[١٣] خزانه صور: خزانهدارS
[١٤] يكى را: يكF
[١٥] اين: آنF
[١٦] روحى است خاص: روحى خاص خاص استS
[١٧] جرمى: جسمىF
[١٨] چنانكه: همچنانكهS
[١٩] قوى: قوى بدنS
[٢٠] تجويف:-S
[٢١] دل:-F
[٢٢] تجويف:-S
[٢٣] دل:-F
[٢٤] شود بر: مىشود بهS
[٢٥] از او:-F
[٢٦] و آن: آنF