رسائل شيخ اشراق - شيخ اشراق - الصفحة ٢٣٨ - (٦) عقل سرخ
روشنائى بيند. پس او را پى آن روشنائى نبايد گرفتن كه آن روشنائى نوريست از آسمان بر سر چشمه زندگانى، اگر راه برد و بدان چشمه غسل بر آورد[١] از زخم تيغ بلارك ايمن گشت.
شعر[٢]
|
بتيغ عشق شو كشته كه تا عمر ابد يابى |
كه از شمشير بو يحيى نشان ندهد كسى احيا |
|
هر كه بدان چشمه غسل كند هرگز محتلم نشود. هر كه معنى حقيقت يافت بدان چشمه رسيد[٣]. چون از چشمه برآمد استعداد يافت، چون روغن بلسان كه اگر كف برابر آفتاب بدارى و قطرهاى از آن روغن بر كف چكانى از پشت دست بدر آيد. اگر خضر شوى از كوه قاف آسان توانى گذشتن.
(١٥) چون با آن دوست عزيز اين ماجرا بگفتم آن دوست گفت تو آن[٤] بازى كه در دامى و صيد مىكنى، اينك مرا بر فتراك بند كه صيدى بد نيستم.
|
من آن بازم كه صيّادان عالم[٥] |
همه وقتى بمن محتاج باشند |
|
[١] بر آورد: بر آردT
[٢] شعر: بيتM
[٣] رسيد: رسدT
[٤] تو آن:
توانىT
[٥] عالم: افلاك