رسائل شيخ اشراق - شيخ اشراق - الصفحة ٧٤ - فصل نهم در بقاى نفس و سعادت و شقاوت و مانند آن
و دريافت [او عظيمتر از همه دريافتهاست][١]، پس[٢] لذّت و [بهجت او عظيمتر از همه لذّتها باشد و نسبت ندارد هيچ با آن][٣]. و عشق ابتهاج است بتصوّر[٤] حضور ذاتى، و شوق حركت نفس است بتتميم آن بهجت.
و مشتاق چيزى يافته باشد و چيزى نيافته، چون تمام بيايد شوقش[٥] باطل شود. پس واجب الوجود عاشق ذات خويش است و بس و معشوق ذات خويش و آن[٦] ديگران. و بعد از لذّت او لذّت عقولست و ايشان را شوق نباشد كه ايشان بفعلاند[٧] و هيچ[٨] در ايشان بقوّت نيست. پس[٩] از آن عشق و لذّت نفوس است بر مراتب.
(٨٥) و بدان كه تناسخ محالست باتّفاق علماء مشّائين، كه چون[١٠] مزاج تمام شود از واهب صور[١١] استدعاى نفسى[١٢] كند، و نفس[١٣] ديگر از آن حيوانى اگر بدو تعلّق گيرد يك حيوان را دو نفس باشد، و هر كسى در خويشتن جز يك نفس نمىبيند، و خود را يك ذات بيش[١٤] نمىداند.
و نيز واجب نيست كه وقت كون يكى وقت فساد[١٥] ديگرى باشد و كائنات و فاسدات را اعداد با يكديگر راست آيد، [و اين بدترين مذاهب و حشو مطلق بود][١٦][١٧].
[١] او عظيمتر از همه دريافتهاست: عظيمتر از همه دريافتهاH
[٢] پس:-F
[٣]- ٢ بهجت ... هيچ با آن: بهجت و عظمت همه بدو نسبت داردH
[٤] بتصور: و بتصورF
[٥] شوقش: شوقSH
[٦] آن: از آنSH
[٧] ايشان بفعلاند: بفعل آيدH ،- ايشانS
[٨] و هيچ: هيچF
[٩] پس:-F
[١٠] كه چون: چون كهF
[١١] واهب صور: واهب الصورSH
[١٢] نفسى: نفىH
[١٣] نفس: نفىH
[١٤] بيش: بيشترSH
[١٥] وقت فساد: فسادF
[١٦] و اين ... بود:-F
[١٧] بود:-H