رسائل شيخ اشراق - شيخ اشراق - الصفحة ١٣٨ - قاعده
قائم[١] باشد و مفتقر، آن ممكن الوجود باشد. و هر نوعى از هيآت و اعراض بسيارند، و ما گفتيم كه واجب الوجود يكيست. و چون جسم نيست و نه چيزى كه به جسم قائم باشد، پس قائم بذات خود باشد برى از جهات و احياز.
(٣٨) طريقى ديگر: گوئيم كه درست گشت كه اجسام بسيارند، و از ضرورت نهايت ايشان را شكلى و مقدارى لازم آيد، و ناچار ميان ايشان افتراقى بايد به هيأت. و اگر جسم از بهر جسمى اقتضاى هيأت كردى بايستى كه در همه مقدار به شكل برابر و متشابه بودندى و نه چنين است.
و همچنين هيأت ديگر، و چون از بهر جسمى نيست و بخود قائم هستند و قيام ايشان به اجسام نيست الّا از بهر مخصّص، پس همه ممكن الوجوداند و محتاجاند بواجب الوجودى بذات خود، پس واجب الوجود جسم نيست و جسمانى نيست، و اگر نه حال او همچون اجسام ديگر بودى.
(٣٩) طريقى ديگر آنست كه حركات ظاهر است، و نفس جسم اقتضاى حركت نكند زيرا كه اگر جسم بذاته اقتضاى حركت كردى بايستى كه همه اجسام متحرّك بودندى پيوسته، و حركات مختلف نبودندى، و نه چنين است، پس ناچار است اجسام را از چيزى ديگر كه مبدأ حركت باشد. اگر آن واجب الوجود باشد مراد حاصل شد، و اگر چنانكه ممكن الوجود باشد بايد كه به واجب الوجود رسد بذاته و لازم آيد كه او متغيّر نباشد. و اين طريقه را ابراهيم خليل استعمال كرد در معرفت صانع[٢] در آنچه گفت «لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ»[٣]، و هم در حجتش كه
[١] قائم: قوائمI
[٢] صانع: صنايعI ) الصانعA (
[٣] سوره ٦( الانعام) آيه ٧٦