رسائل شيخ اشراق - شيخ اشراق - الصفحة ٢٨٦ - فصل ١٠
استاد تو عشق است چو آنجا برسى او خود بزبان حال گويد چون كن
فصل ١٠[١]
(٢٤) محبّت چون بغايت رسد آن را عشق خوانند[٢]، «العشق محبّة مفرطة». و عشق خاصّتر از محبّت است، زيرا كه همه عشقى[٣] محبّت باشد امّا همه محبّتى[٤] عشق نباشد، و محبّت خاصّتر از معرفت است زيرا كه همه محبّتى معرفت باشد[٥] امّا همه معرفتى محبّت نباشد. و از معرفت دو چيز متقابل[٦] تولّد كند كه آن را محبّت و عداوت خوانند، زيرا كه معرفت يا بچيزى خواهد بودن[٧] مناسب و ملايم جسمانى يا روحانى كه آن را خير محض خوانند و كمال[٨] مطلق خوانند و نفس انسان طالب آنست و خواهد كه خود را بدانجا رساند و كمال حاصل كند، يا[٩] بچيزى خواهد بودن كه نه ملايم بود[١٠] و نه مناسب خواه جسمانى و خواه روحانى كه آن را شرّ محض خوانند و نقص مطلق خوانند.
و نفس انسانى دائما از آنجا مىگريزد [و از آنجاش نفرتى طبيعى بحاصل مىشود][١١]، و از اوّل محبّت خيزد و از دوم عداوت. پس اوّل پايه معرفت است و دوّم پايه محبّت و سوّم[١٢] پايه عشق. و بعالم عشق كه بالاى همه است نتوان رسيدن تا از معرفت و محبّت دو پايه نردبان نسازد[١٣]
[١] فصل ١٠:-ST
[٢] خوانند:+ گويند كهT
[٣] عشقى: عشقT
[٤] محبتى: محبتT
[٥] باشد: استT
[٦] متقابل: مقابلT
[٧] خواهد بودن:
خواهد بودT
[٨] كمال: كماليتS
[٩] يا: و ياT
[١٠] ملايم بود: ملايم استS
[١١] و از آنجاش ... مىشود: و او را نفرتى طبيعى حاصل مىآيدS
[١٢] سوم: سيمT
[١٣] نسازد:: بسازدT