رسائل شيخ اشراق - شيخ اشراق - الصفحة ٢٠٠ - (٤) رسالة الطير
بگستردند و دانها بپاشيدند و داهولها[١] و مترسها بپاى كردند و در خاشاك پنهان شدند. و من ميان گله مرغان مىآمدم، چون ما را بديدند صفير خوش مىزدند چنانكه ما را بگمان افكندند. بنگريستم[٢] جاى نزه و خوشى ديديم، هيچ شكّ در راه نيامد و هيچ تهمت ما را از صحرا باز نداشت.
روى بدان دامگاه نهاديم[٣] و در ميان دام افتاديم، چون نگاه كرديم حلقههاى دام در حلقهاى ما بود و بندهاى تلهها[٤] در پاى ما بود.
همه قصد حركت كرديم تا مگر از آن بلا نجات يابيم، هر چند بيش جنبيديم بندها سختتر شد، پس هلاك را تن بنهاديم و بدان رنج تندرداديم و هر يكى برنج خويش مشغول شديم كه پرواى يكديگر نداشتيم، روى بجستن حيله آورديم تا بچه حيلت خويش را برهانيم.
يك چند هم چنان بوديم تا بر آن خو كرديم و قاعده اول خويش را فراموش كرديم و با اين بندها بياراميديم و با تنگى قفس تندرداديم.
(٧) پس روزى در ميان اين بندها بيرون نگريستيم[٥]، جماعتى را ديدم[٦] ز ياران خود، سرها و بالها از دام بيرون كرده و از اين قفسهاى تنگ بيرون آمده و آهنگ پريدن مىكردند و هر يكى را پارهاى از آن داهولها و بندها بر پاى مانده كه بدن ايشان را از پريدن باز نمىداشت و ايشان را با آن بندها خوش بود. چون آن بديدم ابتداى
[١] داهولها: دام هولهاSF
[٢] بنگريستم: بنگريستيمF
[٣] نهاديم: نهادمF
[٤] تلهها: بلهاF
[٥] نگريستيم: نگريستمF
[٦] ديدم: ديديمF