رسائل شيخ اشراق - شيخ اشراق - الصفحة ٢٦٠ - (٨) فى حالة الطفولية
نيز لايق مزد خويش كار كردند، بنيادى بنهادند و اساسى پديد آوردند.
چون عمارت نيم پرداخت گشت چنان آمد كه از شهرها بتماشاى آن رفتندى. ديوارهاى عالى بر افراشتند و نقشهاى زيبا در آن بنگاشتند، سقفش رشك كارنامه مانى بود و رواقش بىجفتتر از طاق كسرى.
سراى هنوز ناپرداخته، صاحب سرا رنجور گشت و دردى كه امكان درمان نداشت روى بدو نمود و كار بمقامى رسيد كه در نزع افتاد.
ملك الموت ببالين او آمد. خواجه كار دريافت. ملك الموت را گفت هيچ ممكن بود كه مرا چندان امان دهى كه اين سراى را تمام برسانم كه مرا در همه عالم اين آرزوست؟ ملك الموت گفت «فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا يَسْتَقْدِمُونَ»[١]. اين خود ممكن نبود، امّا تقدير كن كه چندان مهلت يافتى كه سرا باتمام رسانيدى و جان تسليم كردى، نه ترا حسرت سراى آنگه بيشتر بود زيرا كه رنج در آنجا تو بردهاى و ديگران را جاى تعيّش بودى؟ امّا چون ناتمامست، پس تمام نتوان كردن، چون جاى امان نبود جان تسليم كرد. اكنون بناى سرا تمام بود، امّا بنيت خواجه ناتمام بود و هرگز تمام نگشتى[٢] زيرا كه در چنين حالتى چنين صورتى پيش آورد و چنين حاجتى خواست.
(١٢) شيخ را گفتم نهاد نيك كه آن بصلاحيّت نزديك باشد كدامست؟ گفت همچنان كه در حكايتست كه وقتى بازرگانى بود و نعمت بيكران داشت. خواست كه در كشتى نشيند و بحكم تجارت از آن شهر
[١] سوره ٧( الاعراف) آيه ٣٢ و سوره ١٠( يونس) آيه ٤٩ و سوره ١٦( النحل) آيه ٦٣
[٢] نگشتى: گشتىT