رسائل شيخ اشراق - شيخ اشراق - الصفحة ٢٦١ - (٨) فى حالة الطفولية
كه بود بشهرى ديگر رود. چون بدريا رسيد آن همه نعمت كه داشت در كشتى نهاد و او نيز در نشست. ملّاحان كشتى را بر روى آب روان كردند، چون كشتى بميان دريا رسيد باد مخالف برآمد و كشتى را در غرقاب انداخت. ملّاحان آن گهرها در قعر دريا انداختند و چنان كه قاعده ايشان باشد بازارگانان را خوف مىنمودند و بريشان تحكّم مىكردند. اين بازرگان پر مايه عاجز و فرو ماند، هر لحظه وهمى[١] و هر دم انديشهاى و بهيچ صفت آن غم را تحمّل نمىتوانست كردن. گاهى غم مال بود و گاهى غم سر، نه روى ستيز بود و نه پاى گريز. حال بجائى رسيد كه از جان عاجز گشت و زندگانى بروى تلخ گشت و لذّت مال در دل وى نماند. عاقبت آن باد بنشست و كشتى روانه شد و بساحل رسيدند. بازرگان چون خود را بر كنار دريا بديد دست كرد و هر چه داشت از مال خود بآب انداخت. مردمان وى را گفتند كه مگر ديوانه گشتهاى، و اگر نه اين حركت برقرار نيست. در مقام خوف كه با غوطه اسير بودى و بيم سر بود ازين هيچ نكردى، اكنون كه جاى امن پديد آمد اين حركت كردن بر چيست؟ بازرگان گفت در آن زمان اگر مال در آب انداختمى، و اگر نه هيچ تفاوت نكردى از بهر آنكه اگر كشتى بسلامت بجستى هم مال و هم سر از دريا بدر آمدى، و اگر غرقه شدى نه مال جستى و نه سر، پس تفاوت نبودى. امّا اكنون كه بكنار رسيدم مىپندارم كه هيچ رنج و آسيب بدل من نرسيده است، چون بآسايش رسيدم پندارم كه خود بآسايش آمدهام. اكنون با خود
[١] و همى: همىT