رسائل شيخ اشراق - شيخ اشراق - الصفحة ٢٠٣ - (٤) رسالة الطير
بود. از خوشى بس از آن ميوهها[١] و آبها بخورديم و چندان مقام كرديم كه ماندگى بيفكنديم. پس آواز بر آمد كه قصد رفتن بايد كرد كه هيچ امن وراى احتياط نيست و هيچ حصن استوار تر از بدگمانى، و ماندن بسيار عمر ضايع كردن است، و دشمنان بر اثر ما همىآيند و خيرها همىپرسند.
(٩) پس رفتيم تا بهشتم كوه، از بلندى سرش بآسمان رسيده بود، چون بوى نزديك رسيديم الحان مرغان شنيديم كه از خوشى آن نالها بال ما سست مىشد و مىافتاديم، و نعمتهاى الوان ديديم و صورتها ديديم كه چشم از وى بر نتوانستيم داشتن. فرود آمديم، با ما لطفها كردند و ميزبانى كردند بدين نعمتها كه هيچ مخلوق وصف و شرح آن نتواند كرد.
(١٠) چون والى آن ولايت ما را با خويشتن گستاخ كرد و انبساطى پديد آمد و او را از رنج خويش واقف گردانيديم و شرح آنچه بر ما گذشته بود پيش وى بگفتيم، رنجور شد و چنان نمود كه من با شما درين رنج شريكم بدل. پس گفت بسر اين كوه شهريست كه حضرت ملك آنجاست، و هر مظلومى كه بحضرت او رسيد و بر وى توكّل كرد آن ظلم و رنج از وى بردارد، و از صفت او هر چه گويم خطا بود كه او افزون از آن بود. پس ما را بدين سخن كه از وى شنيديم آسايشى در دل پديد آمد و بر اشارات او قصد حضرت كرديم و آمديم تا بدين شهر بفضاى حضرت ملك نزول كرديم. خود پيش از ما ديدبان ملك را
[١] ميوهها: ميوهاSF