رسائل شيخ اشراق - شيخ اشراق - الصفحة ٢٠٤ - (٤) رسالة الطير
خبر داده بود و فرمان بيرون آمد كه واردان را پيش حضرت آريد، پس ما را بردند. كوشكى و صحنى ديديم كه فراخى آن در ديده ما نيامد، چون بگذشتيم[١] حجابى برداشتند، حصنى ديگر پديد آمد از آن خوشتر و فراختر چنانكه صحن اوّل را تاريك پنداشتيم باضافت باين صحن. پس بحجرهاى رسيديم، و چون قدم در حجره نهاديم از دور نور جمال ملك پيدا آمد. در آن نور ديدها متحيّر شد و عقلها رميده گشت و بيهوش شديم، پس بلطف خود عقلهاى ما باز داد و ما را بر سر سخن گفتن گستاخ كرد. كآبهاى[٢] خود و رنجهاى خود پيش ملك بگفتيم و قصّها شرح داديم، و در خواستيم تا آن بقاياى بند از پاى ما بردارد تا در آن حضرت بخدمت بنشينيم. پس جواب داد كه بند از پاى شما كس گشايد كه بسته است، و من رسولى بشما فرستم تا ايشان را الزام كند تا بندها از پاى شما بردارد. و صاحبان بانگ بر آوردند كه باز بايد گشت، از پيش ملك بازگشتيم و اكنون در راهيم با رسول ملك مىآئيم.
(١١) و بعضى از دوستان من از من درخواستند كه صفت حضرت ملك بگوى و وصف[٣] زيبائى و شكوه او، و اگر چه بر آن نتوانيم رسيد بعضى موجز بگويم: بدان كه هر گاه در خاطر خود جمالى تصوّر كنيد كه هيچ زشتى با او نياميزد و كمالى كه هيچ نقص پيرامن او نگردد، او را آنجا يابيد [كه همه جمالها بحقيقت او راست. گاه نيكويى همه
[١] بگذشتيم: بگذشيمSF
[٢] كآبهاى: كايهاءF
[٣] و وصف: وصفF